شهید طالبی ؛ شهیدی که در آتش سوخت تا حتی قبری از این زمین را اشغال نکند

آذرماه سال ۹۰ بود که در بیت شهید سعید طالبی پای صحبتهای برادر قاسم دولت آبادی و خراسانی نشسته بودیم و شاید تا آن موقع روایت کاملی از نحوه شهادت شهید طالبی بیان نشده بود . اما روایت نحوه شهادت شهید طالبی از زبان تنها شاهد صحنه یک شور و حال دیگری ایجاد کرده بود . همانجا بود که از برادر دولت آبادی قول گرفتم که این خاطرات را برایم بنویسد که ایشان هم با بزرگواری خودشان پذیرفتند و نحوه شهادت شهید طالبی رو روایت کردند و تقدیر بر این بود که این مطلب در ایام سالگرد شهادت این شهید گرانقدر در وبلاگ درج شود .  

 شهید هادی غلامعلی

شهید

 غلامعلی 

قاسم دولت آبادی

راوی

قاسم دولت آبادی

   شهید سعید طالبی 

شهید

سعید طالبی 

    روزهای پاییزی سال 65 بود و من که تازه از گردان حمزه به یگان زرهی لشگر آمده بودم هنوز احساس غربت می کردم ولی چون عباس مشهدی که از دوستان قدیمی ام بود و مسئول گروهان خشایار هم بود ازم خواسته بود که پیشش باشم و وردستش آمده بودم ولی دل کندن از بچه های گردان حمزه هم برایم سخت بود . بگذریم . با شروع عملیات کربلای 5 ما هم به منطقه عملیات اعزام شدیم . عقبه زرهی درون شهر خرمشهر بود و ما به آنجا رفتیم بعد از چند روز که از شروع عملیات می گذشت ما به شلمچه و بنه لشگر رفتیم و آنجا مشغول خدمات رسانی به خط شدیم . ماموریت نفربرهای خشایار بردن نیرو ، مهمات و تدارکات به خط و در برگشت آوردن مجروحان و یا پیکر شهدا به عقب بود . روزی که به منطقه شلمچه رفتیم در بدو ورود سعید طالبی که از دوستان صمیمی ام در گردان حمزه بود را دیدم و بعد از دیدار گرممان و گلایه سعید از اینکه به یگان زرهی رفته ام به اتفاق به سنگر رفتیم و همان موقع بود که فهمیدم گردان حمزه در خط مستقر است . با بی تابی از برادر مشهدی خواستم در اولین سرویس کاری مرا به خط بفرستد و از آنجا که او می دانست که می خواهم هر چه زودتر بچه های گردان حمزه را ببینم قبول کرد و قرار شد بعد از ناهار من یک فروند خشایار را برای تدارک گردان هدایت کنم و سعید هم گفت من هم مي آیم . آن روز با سعيد مقداری آذوقه و مهمات برای بچه ها بردیم و من هم دیداری با دوستانم در گردان حمزه تازه کردم و چند روزی برنامه مان به همین صورت بود و یک نوبت صبح و یک نوبت بعد از ظهر به خط می رفتيم و در تمام این اوقات سعید به همراهم می آمد و بر می گشت چونکه سعید در سنگر عقبه گردان مسئولیت مخابرات را داشت ولی طاقت ماندن در عقبه را نداشت و با آمدن من این فرصت را پیدا کرده بود تا زود به زود به خط برود . بگذریم . شب دهم بهمن ماه فرا رسید و من و عباس مشهدی قرار گذاشتیم که برای بررسی نفربرهایی که در مسیر خط خراب یا منهدم شده بودند طول راه را سرکشی کنیم . با موتورسیکلت راهی شدیم آتش دشمن سنگین بود و بارها با موتور به زمین خوردیم و چندساعت کارمان طول کشید تا اینکه نیمه های شب به سنگرمان برگشتیم بسیار خسته شده بودیم و مقداری زخم و جراحت از خوردن های زمین برداشته بودیم تا نماز صبح نتوانستیم بخوابیم بعد از نماز کمی استراحت کردیم که حدود ساعت 6 صبح با بیسیم به ما اعلام شد که دشمن تک سنگینی را آغاز کرده و بچه های گردان که جلو بودند شدیدا به مهمات و آذوقه نیاز دارند . لحظات کمی از تماس گذشته بود که سعید و هادی غلامعلی و برادر فرخی دم در سنگر ما بودند رو به من گفتند که هر چه سریعتر باید کاری بکنیم و به بچه ها تدارکات برسانیم . سعید گفت : داداش بریم و من که از آمادگی او روحیه گرفتم گفتم بریم داداش و فقط به آنها جریان شب گذشته و رفتنمان به خط را گفتم و از آنها خواستم تا آماده می شوم آنها خشایار را از مهمات و آذوقه پر کنند و بعد از گذاشتن خشایار پای بار به سنگر آمدم و بعد به سعید گفتم هر موقع حاضر شد خبرم کند . مدت کمی گذشت که سعید آمد و گفت بار آماده است و انشاء الله هر طور شده به بچه ها می رسیم و به راه افتادیم . من و سعید و غلامعلی در مسیر که می رفتیم دو رزمنده ناشناس هم دست بلند کردند و گفتند جلو می روید ما را هم ببرید که سعید گفت بپرید بالا و به راهمان ادامه دادیم . از امتداد دریاچه مصنوعی به جاده ای که به سه راه شهادت منتهی می شد رسیدیم . وارد جاده مذکور شدیم . نیمه راه را رفته بودیم که هلی کوپتر دشمن را مشاهده کردیم که در سطح بالا پرواز می کرد و ما هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز اینکه با سرعت به راهمان ادامه دهیم . حرکت را با شتاب تر کردم . هلی کوپتر از بالای سرمان به سمت عقب رفت و من و سعید که وضعیت را می دیدیم کمی خیالمان راحت شد و فکر کردیم که هلی کوپتر قصد زدن ما را ندارد در این موقع به سه راهی شهادت رسیده بودیم که با انبوهی از خودروها، تانک و بلدوزر که در آتش سنگین دشمن منهدم شده بودند و کف جاده افتاده بود مواجه شدیم . من کمی مکث کردم و در اندیشه بودم که که از روی سرنشینان این خودروها که شهید شده بودند و پیکرشان روی جاده بود رد شوم یا نه که با نهیب سعید که به من می گفت برو داداش توقف نکن به خود آمدم و حرکت کردم . در همان موقع هلی کوپتر دشمن از پشت ما را هدف راکت قرار داد . نمی دانم در چقدر از زمان از هوش رفتم که با صدای یا حسین و یا زهرای سعید به خود آمدم و دیدم که سعید از قسمت پشت در آتش می سوزد و خودم هم که مقداری سوخته و چند ترکش خورده بودم باز از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم در وسط پست امداد روی برانکارد خوابیده بودم و چشمانم هم که بر اثر سوختگی بسته بود و جایی را نمی دیدم . همان فهمیدم که از خیل شهدا جدا شده ام و بعد از مدتی که در بیمارستان بستری بودم به بچه های گردان حمزه ملحق شدم و از آنان ماوقع را این طور شنیدم که تا شب بقایای خشایار می سوخت و مهمات داخلش منفجر می شد و جاده هم بسته بود و مرا هم بچه هایی که نزدیک سه راه بودند از درون خشایار در لحظات آخر بیرون کشیده بودند و بدین ترتیب سعید طالبی و هادی غلامعلی و آن دو رزمنده ناشناس پرواز عاشقانه شان را از آنجا آغاز نمودند و من در این سالها به خوبی فهمیده ام که بهشت را به بها می دهند نه به بهانه .

روز وصل دوستداران یاد باد                      یادباد آن روزگاران یاد باد

والسلام

18/05/91

قاسم دولت آبادی

 

چرا باید بگوییم امام خامنه ای (حفظه الله)

چرا باید بگوییم امام خامنه ای (حفظه الله)

 

• غربی‌ها با سه کلیدواژه‌ی آزادی، دموکراسی، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می‌کردند. شرقی‌ها با دو کلیدواژه‌ی مبارزه‌ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام پنج کلیدواژه‌ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلیدواژه قرار دادند. • اصل «امامت‌محوری» مهم‌ترین کلیدواژه بود. سیستم امت-امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه‌ی سیاست احیا شد.

 

•ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه‌ی غربی پیدا شود که بگوید«امام خمینی»، نشد! همه می‌گفتند «آیت‌الله خمینی».

•سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم «استاد! چرا رسانه‌های شما نمی‌گویند امام خمینی؟». خنده‌ای کرد و گفت «آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!».کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود.گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی"امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی "رهبر" به نفع ما و کلمه‌ی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم "آیت‌الله"، اما"امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!». با این صراحت این را به من گفت.

•یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند!

•شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم. بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم!

•امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.

•امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند. یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان "امام" بگوییم». این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام!انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.

•وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی»-که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».

•اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به نظام اسلامی تحمیل کردند، کلمه‌ی «توسعه»بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر(ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.

•در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و«مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند!

•پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند.

•تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.

•شما هر لعنتی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای».

•مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم!صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم!روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم!مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...

•بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.

•آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند.آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!

•اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون».هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.

منبع: عماریون/http://www.ammariyon.ir/fa/pages/?cid=5851

برادر قاسم دولت آبادي تنها شاهد شهادت شهيد سعيد طالبي

در هفته گذشته اتفاق خيلي جالبي برايم افتاد . بعد از طراحي وبلاگ شهيد سعيد

طالبي ، منتظر يکسري اتفاقات بودم اما فکر نمي کردم به اين زودي با اين اتفاقات

روبرو بشم . بعد از اينکه فهميدم رزمندگان گردان حمزه يک هيئت دارند مشتاق شدم

تا از برنامه هاي هيئت مطلع شوم تا بتوانم با همسنگران دايي ام ديداري داشته

باشم . تا اينکه با برادر خراساني از رزمندگان گردان حمزه آشنا شدم . البته هنوز

توفيق ديدار حضوري با ايشان را نداشته ام و بصورت تلفني و ايميل با ايشان ارتباط

دارم . وقتي پيگير برنامه هاي هيئت از ايشان شدم ، آقاي دولت آبادي را به من

معرفي کردند . قاسم دولت آبادي . جالب تر اينکه آقاي خراساني در ايميلشان براي

من نوشته بودند که آقاي دولت آبادي تنها شاهد شهادت شهيد طالبي است . اين

جمله اشتياق مرا براي ارتباط با برادر دولت آبادي صدچندان نمود تا اينکه در اولين

فرصت با ايشان تماس گرفتم که ايشان هم نسبت به بنده محبت زيادي داشتند و با

گرمي فراوان با بنده سخن مي گفتند . ايشان در صحبتهايشان اشاره کردند که تنها

شاهد شهادت شهيد طالبي و شهيد غلامعلي هستند . از ايشان قول گرفتم که

حتما ملاقات حضوري با هم داشته باشيم و از خاطرات ايشان در پربارتر نمودن اين

وبلاگ بهره لازم را ببريم . من که بي صبرانه منتظر ملاقات با ايشان هستم تا بتوانم

مطلبي را از نحوه شهادت شهيد طالبي و شهيد غلامعلي از زبان تنها شاهد صحنه

بيان کنم . انشاء الله خداوندتوفيق انجام اين کار را به ما عنايت فرمايد . حتما منتظر

باشيد

 

 

راه اندازي وبلاگ شهيد سعيد طالبي مسئول مخابرات گردان حمزه

با حول و قوه الهی و با یاری امام زمان (عج) و شهدای گرانقدر ، بخشي از آثار شهيد طالبي چند روز پيش به دستم رسيد . بخشي از عکسهاي شهيد  ، نامه های شهيد و از همه مهمتر يادداشت هاي روزانه شهيد که برخي از آنها را چند بار مطالعه و در فضاي آن روزها قرار گرفته ام  و ديگر با اسامي شهداي گردان حمزه غريبه نيستم . بدون شک مطالعه اين دست نوشته ها براي همرزمان شهيد خاطرات گذشته را زنده خواهد کرد که از خداوند متعال خواستارم توفيق انتشار اين آثار را به اين بنده حقير عنايت بفرمايد .

شروع کار برايم خیلی مشکل بود با این همه دست نوشته و نامه و عکس ، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم . چشمم به عکسی از همرزمان شهید افتاد . پشت عکس را نگاه کردم . چه اسم آشنايي ، انگار مي شناختمش . پشت عکس نوشته بود : بسمه تعالي  محل پايگاه موشکي سوم واقع در جاده فاو-ام القصر - زمان : ۱/۲/۶۵ يک روز قبل از شهادتش - شهيد صفر رحماني فر مسئول مخابرات گردان حمزه سيدالشهداء (ع) . اين اسم خيلي برايم آشنا بود . فکر مي کنم در دست نوشته های شهيد طالبي به چشمم خورده بود . دوباره به آن دست نوشته ها مراجعه کردم . البته کار سختي نداشتم چون دست نوشته ها تايپ شده بود بسرعت نام صفر رحماني را جستجو کردم . حالا بخاطر آوردم . شهيد صفر رحماني از دوستان صميمي شهيد طالبي بود البته اين را از دست نوشته شهيد طالبي مي شد فهميد . تصميم گرفتم تا کار اين وبلاگ را با تصويري از شهيد صفر رحماني و دست نوشته اي از شهيد طالبي آغاز کنم . نمي دانم ؛ شايد حکمتي در اين کار نهفته ، به هرحال ارضي به رضاء الله و بقضاء امرک

 

جهت مشاهده عکس شهيد رحماني و متن دست نوشته شهيد طالبي به ادامه مطلب مراجعه فرماييد .

ادامه نوشته

شهید مفقودالاثر سعید طالبی - مسئول مخابرات گردان حمزه

 

دوست دارم طوری شهید شوم

 

که همچون بی بی دوعالم

 

حضرت فاطمه (س)

 

هیچ نشانی از من باقی نماند

 

 

شهید طالبی و شهید احمدی - مشهد مقدس دی ماه 63

شهید طالبی-مشهدمقدس سال 1363

مشهد مقدس-سال 63

استاد شهریار و امام خامنه ای(مدظله)

خاطراتی از مراودات آیت‌الله خامنه‌ای و استاد شهریار(علی اصغر فردی از شاگردان استاد شهریار)

شبی استاد به بنده زنگ زدند و فرمودند: تلویزیون را می‌بینی؟ رفتم و دیدم آقا در كنفرانس حراره ایراد خطابه می‌كنند. بعد از إتمام نطق آقا به منزل استاد رفتم. دیدم استاد جملات برجسته‌ی آقا را تكرار می‌كردند كه دانه‌دانه دردهای مسلمانان را برمی‌شمرد و منشوری برای جهان اسلام می‌پرداخت. استاد می‌گفتند: من فقط می‌گریستم و دستم بر دعا بود كه خدایا این سید را از تمام بلیات من‌لایحتسب محافظت فرما.

حضور آیت‌الله خامنه‌ای در ارتفاعات شندروین حلبچه

هسته ای بهانه است

شکوه عزت و اقتدار- بهمن92

رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای (مدظله العالی) در جمع پرشور مردم آذربایجان :

یك جمله در آغاز عرايض عرض كنم و آن، تشكّر از ملّت بزرگ ايران به خاطر شكوهى كه در روز بيستودوّم بهمن از خودشان و عظمتى كه از اقتدارشان نشان دادند. زبان از توصيف و تقدير و تشكّر عاجز است. در درجهى اوّل بايد جَبههى سپاس و ستايش در مقابل پروردگار عالم به خاك بساييم كه محوِّل دلها و مقلّب نيّتها و عزمها است و همه چيز با ارادهى پروردگار است، و در درجهى بعد، از آحاد گستردهى ملّت ايران در سرتاسر كشور بهخاطر اينكه روز بيستودوّم بهمن را اينجور زنده، برجسته، شكوفنده به دنيا نشان دادند، صميمانه سپاسگزارى كنيم. 

آقا جان : سنگینی عطرچفیه ات زمین گیرم کرد

 

 در خانه نشسته بودیم که صدای زنگ خانه به صدا درآمد . همسرم درب آپارتمان را باز کرد که

 ناگهان صدای شیون به گوشم رسید . آمدم از اتاق بیرون بیایم که ایشان  با یک چفیه به دست و

 چشمان گریان جلویم ظاهر شد . شوکه شده بودم . چفیه را به دستم داد و با صدای لرزان به من

 فهماند که این چفیه "آقاست" . چفیه را بی اختیار بر روی صورتم کشیدم . آن را استشمام کردم

 . شمیم عطر یاس بهشتی تمام وجودم را فرا گرفت .  جرات نکردم برای بار دوم استشمامش کنم

 . سنگینی عطر چفیه زمین گیرم کرد .

جریان چفیه هم این بود که حضرت آقا جهت دیدار یکی از خانواده های شهدا تشریف برده بودند

 که همسایه محترم ما توفیق زیارت ایشان و گرفتن چفیه حضرت آقا  را کسب کرده بودند  .

به امید کسب توفیق زیارت حضرت آقا . انشاء الله

شهید سعید طالبی و شهید سیداصغر خبازی

 

نفر جلو : شهید سعید طالبی

ردیف بالا از راست : سیدرضا حسینی ، ؟ ، شهید سید اصغر خبازی،؟

 

به یاد شهید سیداصغر خبازی-نگاتیوهایی که بعد از 27 سال چاپ شدند

قول داده بود عکسهایی از  برادران شهیدش  قاسم و محمود گودرزی را در اختیار وبلاگ قرار دهد . خیلی زود به قولش عمل کرد و ظرف ۲۴ ساعت عکسها را برایم آورد . در کنار این عکسها تعدادی نگاتیو بود که تا کنون چاپ نشده بود . وقتی موضوع نگاتیوها را سوال کردم  برادر حاج حسن گودرزی در پاسخ اظهار داشت : "این نگاتیوها مربوط به تشییع پیکر پاک شهید سیداصغر خبازی است . خودم این عکسها را گرفته ام . تا حالا هم چاپ نشده است " . از صحبتهایش فهمیدم که ارتباط صمیمی با سیداصغر خبازی داشته و در طول جنگ هم نامه نگاری هایی با هم داشته اند . به هر حال توفیق انتشار عکسها بعد از حدود ۲۷ سال نصیب این وبلاگ شد . و با اجازه از محضر خانواده معظم و معزز این شهید گرانقدر تصاویری از تشییع پیکر این شهید گرانقدر را  در وبلاگ قرار می دهم. خیلی دوست دارم  افرادی که در تشییع پیکر آن شهید حضور داشتند از حال و هوای آن روز برایمان بگویند .

تشییع پیکر شهید سیداصغرخبازی          

         

         

 


 

 

بیاد شهیدان قاسم و محمود گودرزی

 

 تو این مدت که با ایشان  آشنا شدم نمی دونستم که برادر دو شهیده . خودش در مورد این مسائل اصلا صحبتی نمی کنه ، مگه  سوال کنی ، .

تازه وقتی هم  سوال کنی چیز زیادی دستگیرت نمی شه ، مثل بعضی از بچه های جنگ که خیلی سخت می شه ازشون حرف کشید . یک روز

که داشتم سایت گردان حمزه رو چک می کردم ، کنارم نشست ، بعضی چهره های عکسها را می شناخت . تازه فهمیدم که خودش هم گردان

حمزه ای بوده ، یکی از برادران شهیدش بنام قاسم هم گردان حمزه بوده ، اسم شهید را که در سایت گردان حمزه جستجو کردم تعدادی عکس

نمایش داده شد . بعد شروع کردیم اسم شهدای محل و رزمنده های محل را جستجو کردن . عکسها که نمایش داده می شد عمدتا افراد را می

شناخت . بعضی ها که به شهادت رسیده بودند و بعضی ها هم در سپاه و جاهای دیگر مشغول خدمت بودند . در حین توضیحات متوجه شدم که

تعداد زیادی عکس از آن دوران دارد . قول گرفتم که عکسها را در اختیارم بگذارد که در اسرع وقت این کار هم انجام شد . یکسری نگاتیو هم

بود که بنا بر اظهار ایشان تا کنون ظاهر نشده بود . عکسها را اسکن کردیم و نگاتیوها را هم با اسکنر ظاهر کردیم . تصاویر نگاتیوها عمدتا

مربوط به مراسم تشییع پیکر شهید سیداصغر خبازی بود که شاید این تصاویر برای اولین بار از این وبلاگ نمایش داده می شود . انشاء الله

تصاویر مربوط به آلبوم برادر حاج حسن گودرزی را در وبلاگ به نمایش می گذاریم .

 یاد و خاطره شهیدان قاسم  و محمود گودرزی را گرامی می داریم

و بر مادر این شهیدان درود می فرستیم که حتی قلم هم در ستایش این جمله زیبا و زینب وار

این مادر شهید ناتوان ماند :  

دوست داشتم دخترانم هم پسر بودند تا آن‌ها را هم تقدیم اسلام کنم.

خون دل خوردن برای امام خامنه ای

 

 

آری ! شهادت زیباست اما مثل مرد پای بیرق انقلاب ایستادن از آن هم زیباتر است

خون دادن برای خمینی زیباست اما خون دل خوردن برای خامنه ای از آن هم زیباتر است .

شهید سیدمرتضی آوینی


کلنا عباسک یا زینب

حسین جان! صد شکر که نو گشته ضریحت اما،

دلشوره صحن خواهرت را داریم...

 

 

پای خاطرات برادر جواد شکوفکی



 آبان ماه سال ۹۰ بود  که این عکس رو روی وبلاگم گذاشتم ، از چپ به راست : جورابیان ، نصرتی ، شکوفکی و کردآبادی هستند . جورابیان و نصرتی و کردآبادی که از بچه های قائمیه و از دوستان شهید طالبی بودند را با کمک برادر شهید طالبی شناسایی کردم ولی برادر شکوفکی را آن موقع نتوانستم شناسایی کنم تا اینکه چند ماه پیش در قسمت نظرات وبلاگ با پیام ایشان مواجه شدم که شماره خودشان را برای تماس گذاشته بودند که با ایشان تماس نیز گرفته شد و آشنایی اولیه حاصل شد . خیلی دوست داشتم زودتر ایشان را ملاقات کنم اما  امان از گرفتاری های دنیا . چندماهی از تماس من با برادر شکوفکی می گذشت تا اینکه دیروز سر از خیابان نواب درآوردم . بلافاصله یاد برادر جواد افتادم . با آدرس ذهنی که داشتم سر از خیابان شکوفه در آوردم . نام مغازه اش در ذهنم بود " سوپرمارکت شکوفه " . وارد مغازه که شدم صاحب مغازه را با عکس حدود ۳۰ سال پیش برادر جواد تطبیق دادم ولی اصلا با هم جور در نمی آمدند . بالاخره تصمیم گرفتم با ایشان تماس بگیرم که بعد از تماس تازه فهمیدم که اشتباه آمده ام  و نام مغازه هم تشابه اسمی است . با آدرسی که گرفتم مغازه ایشان را پیدا کردم . دو سه دقیقه ای صبر کردم تا مغازه خلوت تر شود . خودش ماند و یک نوجوان که بعد از احوالپرسی فهمیدم.  که پسر آقا جواد است ( خدا حفظش کند) البته آخرش هم یادم رفت که اسمش را بپرسم . ته چهره آقا جواد همانی بود که در عکس بالاست . فقط حدود سی سالی از آن موقع گذشته و محاسن هم سفید شده است .

 

 
 
 صحبتهایش را در خصوص عکس بالا شروع کرد : نصرتی و کردآبادی و جورابیان از بچه های قائمیه بودند . ما از سال 59 با هم بودیم . سعید هم از بچه های قائمیه و هم محلی نصرتی بود . ما آن موقع سن و سالمان کم بود بخاطر همین با
 
دستکاری در شناسنامه موفق شدیم تا به جبهه های غرب کشور اعزام شویم . ما چند نفر اکثرا با هم بودیم . تنها عاملی که ما را از هم جدا می کرد مجروحیت بود که باعث می شد ما به عقب برگردیم و از هم جدا شویم . من با نصرتی ارتباط خیلی صمیمی داشتیم و به هم خیلی وابسته شده بودیم .
یادم می آید که در یکی از عملیاتها که مجروح شدم دچار موج گرفتگی شده بودم . وضعیتمان به حدی بود که ما را به تیمارستان مشهد منتقل کردند . یک روز همه ما را با ویلچر برای زیارت به حرم امام رضا(ع) بردند . وقتی ما را وارد محوطه حرم کردند خانمهایی که آنجا بودند همه با دیدن ما شروع به گریه کردن کردند و ما هم می خندیدیم . یکی از زائرین وقتی خنده ما را دید گفت : اینها دست خودشان نیست پشت این خنده ها کلی گریه است . این جمله هنوز هم در ذهنم است .

 

 

 خاطره دیگر من مربوط می شود به مجروحیتم در سال ۶۱ . ما را به بیمارستان امام خمینی اسلام آباد غرب بردند . در اثر آن مجروحیت یکی از کلیه هایم را از دست دادم . وقتی پدرم به ملاقات آمد چون من پایم را تا کرده بودم پدرم فکر کرد که پایم را قطع کرده اند . مدام روی پایم دست می کشید و از طرفی دستش را گذاشته بود روی شکمم که تازه عمل کرده بودند . به پدرم نگفتم که مجروح شدم . گفتم آپاندیس عمل کردم . به دکترم هم که هندی بود سفارش کردم که در خصوص مجروحیتم به پدرم چیزی نگوید . پدرم وقتی جای عمل روی شکم را دید پرسید که چرا اینقدر شکم را برای یک عمل آپاندیس بردیده اند . آخر برای درآوردن کلیه یک برش ال شکل  روی شکمم ایجاد کرده بودند . من هم گفتم که این دکتر هندی بی تجریه است و تازه دکتر شده است .

دیدار خیلی خوبی بود . این آقا جواد از آن ذخیره های جنگ است که بنظر من از همرزمان شهیدش جا ما
نده تا خاطرات ایثار  و فداکاریهای رزمندگان دفاع مقدس زنده بمانند . البته اگر کسی سراغ این یادگاران جنگ برود . انشاالله خداوند توفیق دهد تا از خاطرات برادر جواد بیشتر در این وبلاگ بنویسیم . ضمن اینکه ایشان قول دادند تا عکسهای خود را در اختیار وبلاگ قرار بدهند که قطعا خاطرات زیادی با  گویاکردن آن عکسها زنده خواهد شد .

ضمنا همچنان بی صبرانه در انتظار برادر نصرتی هستیم .
 

ادامه نوشته

نامه شهید سعید طالبی به پدر

 

 

خدمت پدر عزیز و بزرگوارم سلام عرض می کنم

بعد از عرض سلام ، آرزوی سلامتی شما پدر عزیز و گرامی همچنین خانواده تان را از خداوند منان

خواهان و خواستارم و امیدوارم همیشه در کارهایتان بویژه در مشکلات زندگی همچون کوهی استوار

و پر استقامت و پابرجا و موفق بوده باشید .

پدرجان ! نامه پر از مهر و محبت شما که حاکی از ابراز احساسات آن پدر عزیز نسبت به این فرزند

حقیرتان بود را دریافت و زیارت کردم .

 پدرجان ! در نامه تان حرفهایی را نوشته بودید که بنده را با نوشتن آن شرمنده کرده بودید . اولا که

بنده لایق آن همه محبت شما نیستم چون من تا بحال در طول عمرم هیچ کاری که به نفع شما باشد

را انجام نداده ام یعنی هیچ کار مفیدی برای شما انجام نداده ام ثانیا من اصلا ارزش این مساله ای که

نوشتید را ندارم (مساله دوری) . به هر حال بگذریم . امیدوارم بتوانید از سکوتم آنچه که در درونم می

گذرد را بخوانید .

 نوشته اید که فشار روحی دارید می خواهم به شما بگویم که اگر من در این موقعیت وظیفه ام آمدن

به جبهه و رزمیدن باشد وظیفه شما تحمل این سختی ها و فشارهای روحی می باشد و مطمئن

باشید آن اجری که یک رزمنده مومن و مخلص در جبهه می برد به توسط جهاد ، شما هم با تحمل آن

فشارها کمتر از آن اجر نمی برید و در این راه هرگونه سختی و مشکلات برایتان پیش آید مطمئن

باشید خداوند اجری برایتان در آن دنیا قرار داده است و همیشه این در ذهنتان باشد که " ان الله مع

الصابرین" .

 

 

 پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:

شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهرٌ يُضاعِفُ اللّه‏ُ فيهِ الحَسَناتِ وَ يَمحو فيهِ السَّيِّئاتِ وَ هُوَ شَهرُ البَرَكَةِ؛

ماه رمضان، ماه خداست و آن ماهى است كه خداوند در آن حسنات را مى‏افزايد و گناهان را پاك    

مى‏كند و آن ماه بركت است.

 

برادر امینی از شایسته ترین فرماندهان لشگر می باشد

یادداشت شهید سعید طالبی - ۶۴/۱۲/۲۴

 

    امروز تا ساعت 2:30 درون سنگر بی کار بودم . عصری جای سنگرمان را عوض کرده و به سنگر

فرماندهی گردان حبیب آمدیم ( گردان حبیب از منطقه رفت به سوله ها) . تا به سنگر که در نزدیکی

سنگر اولی بود رسیدیم به مرتب کردن سنگر مشغول شدم . بعد مقداری به وضع مخابراتی سنگر

رسیدگی کردم و با بچه ها کارها را راست و ریس کردیم . تا غروب همینطور بود . بعد از نماز و شام

مقداری با بچه ها صحبت کرده و بعد خوابیدم . الان هم که این مطالب را می نویسم در حین پست

مخابراتی هستم . ساعت نزدیک 5 صبح است . صدای پارازیت بی سیم همراه با صدای انفجارهای

توپ و خمپاره که در کنار سنگر به زمین می خورند اعصاب خرد کن است . برادر امینی در حال نماز

شب خواندن است . او یکی از باشایسته ترین فرماندهان این لشگر می باشد . در خونسردی و

آرامش می توان گفت بهترین اسوه است .  خیلی متین و سرسنگین و با وقار آن چنانکه شایسته یک

فرمانده ارتش امام زمان (عج) می باشد هست . خداوند او را و تمام مسئولین این مملکت و جنگ را

برای اسلام و مسلمین حفظ و طول عمر به همه بالاخص حضرت امام را .

 

پشه هایی که از یک بمب میگ عراقی بدتر است . 27/01/65

 

 

نزدیک ظهر برادر امینی اعلام کرد که بعد از ناهار به طرف فاو حرکت می کنیم . بعد از خوردن ناهار به

طرف فاو حرکت کردیم (حدود ساعت 3:30) .

ساعت حدود ده شب به سوله های اروند رسیدیم . نماز خوانده ، مقداری نان و پنیر به عنوان شام

خورده بعد خوابیدیم . از خصوصیات بارز منطقه وجود پشه های تیزچنگی است  که وقتی آدم را می

زند از یک بمب میگ عراقی بدتر است . ولی خوب عیبی ندارد در راه خدا هرچه سختی بکشیم ارزش

دارد . به قول معروف (( هر که طاووس خواهد جورهندوستان کشد)) . ما که آمدیم جنگ باید این

سختیها را هم به جان بخریم . جنگ این مسائل را هم دارد . در جنگ که نقل و نبات پخش نمی کنند .

 

 

ما در ره دوست نقض پیمان نکنیم          گرجان طلبد دریغ از جان نکنیم

 

 

 

برای مردن تیر و ترکش لازم نیست

 

 

داشتیم برمی گشتیم عقب . سر راه دیدم ده ، دوازده نفری افتاده اند رو زمین . از بچه های خودمان

بودند . رفتیم بالاسرشان . نه تیری خورده بودند ،  نه ترکشی ،  نه هیچ . سرم را گذاشتم روی سینه

یکیشان . قلبش  می زد ؛ آرام آرام آرام .

 توی گرمای شصت ، هفتاد درجه ، برای مردن تیر و ترکش لازم نیست . چند ساعت آب نداشته

باشی کافیست .

منبع : کتاب روزگاران (کتاب عطش) روایت فتح

 

بیاد شهید حسین قضاتلو

 

 

یادداشت پشت عکس :

۹/۶/۶۴- جبهه مهران ارتفاعات قلعه آویزان - سنگر مخابرات

عکس در شب گرفته شده ، مرکز تلفن ساعت ۱۲ شب خراب شده است . بچه ها مرا بیدار کردند تا

درستش کنم . خیلی شب پرمخاطره ای بود چون در همان حال که مرکز خراب شد فرماندهی گروهان به

گروهان آماده باش داد چون منطقه از لحاظ تک دشمن مشکوک بود .   

 یادم می آید در شاخ شمیران هم یک چنین شبی داشتیم ، البته آنجا سنگرمان خراب شد بدلیل

بارندگی شدید . در عکس من در حال تعمیر و حسین قضاتلو در حال جواب دادن به یکی از واحدها .

 

پیدا نمودن دو همرزم شهید طالبی

امروز خیلی روز خوبی بود ، صبح با حاج محسن گودرزی در محل کارش در ستادحفظ آثار شهدای لشگر ۲۷ محمدرسول الله (ص) قرار داشتم ، قرار بود که یکسری از یادداشتهای شهید طالبی را برایش ببرم ، مثل همیشه گشاده رو و لبخند بر لبانش موج می زد . شاید وقتی پیش ایشان می روم برای ۱۰ یا ۱۵ دقیقه برنامه ریزی می کنم اما نمی فهمم که چطور ۲ ساعت از زمان دیدار بنده با ایشان می گذرد ، بسیار خوش صحبت و خوش خاطره هستند . نمی دانم خاطرات ایشان جایی ثبت می شود یا نه ، ولی آنقدر خاطرات تکان دهنده از شهدا دارند که انسان از شنیدن آن سیر نمی شود . با کمک ایشان توانستم شماره تماس برخی از همرزمان شهید را پیدا کنم . برخی از همرزمان شهید را خیلی دوست داشتم دیداری با آنها داشته باشم . همرزمانی که اسامی آنها را بارها در دفاتر شهید دیده ام ؛ محمود عروج زاده ، سیدرضا حسینی ( که اصلا از وضعیتش خبری ندارم ) ، احمد شهاب که با شهید طالبی بخاطر پیشی گرفتن در انجام کارها با هم داستانها داشته اند ، سهراب جدیدی ، محمد نصرتی ، امیرجورابیان ، اسدالله کردآبادی و ... . از این لیست شماره چند نفر از همرزمان را یادداشت کردم و موفق به دیدار با برادر شهاب و تماس با برادر جدیدی شدم . دیدار با برادر شهاب خیلی برایم جالب بود . وقتی چشمان برادر شهید به یادداشتهای شهید و عکسها افتاد برقی در چشمانش افتاد و خاطره ها در ذهنش مجسم شد . با شوخی از ایشان پرسیدم که چرا اینقدر با دایی من دعوا می کردید ، ایشان با تبسم جواب دادند  : سعید پدر ما را درآورده بود ؛ هر کاری که پیش می آمد سریع خودش می رفت انجام می داد ، ما هم مدام با هم دعوا داشتیم که چرا همیشه خودت می روی دنبال کار و نمی گذاری ما دنبال کار برویم و ... با خودم گفتم : چقدر آدمها عوض شده اند ، آن زمان و در بحبوحه جنگ آدمها بر سر چه چیزهایی با هم دعوا می کردند ؛ آن موقع برای انجام دادن کار و الان برای انجام ندادن و ... غروب هم موفق شدم با برادر جدیدی صحبت کنم که در حال برگشت از سفر مشهد مقدس بودند ، ایشان هم برخورد خیلی صمیمی داشتند ، البته انتظارش را هم داشتم چون یادداشتهای دفاتر حاکی از این بود که برادر جدیدی و شهید طالبی ارتباط بسیار نزدیکی با هم داشتند . ایشان هم به ما در جهت جمع آوری خاطرات شهید طالبی قول مساعد داده و راهکارهایی نیز ارائه نمودند ...

 

راز سفید شدن موهای برادر قاسم دولت آبادی

روز سه شنبه هفته گذشته بود که با راهنمایی برادر قاسم دولت آبادی به سازمان حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس لشگر ۲۷ محمدرسول الله مراجعه کردم . دنبال هماهنگ کردن چاپ کتابی تحت عنوان دست نوشته های شهید طالبی بودم که به برادر محسن گودرزی معرفی شدم . اسم ایشان برایم غریب نبود اگر چه تا حالا ایشان را زیارت نکرده بودم ولی مطالعه چند مرحله دست نوشته ها ، اسامی درج شده در یادداشتها خوب در ذهنم نقش بسته بود . به هر حال توفیق پیدا کردم تا برادر محسن گودرزی را از نزدیک زیارت کنم . با وجود اینکه تا حالا دیداری با هم نداشتیم ولی قبل از معرفی خودم مورد استقبال گرم ایشان قرار گرفتم که معلوم بود هنوز حال و هوا و صفای رزمندگی  در وجودش زنده است . بگذریم ... این چند سطر را نوشتم تا به این نکته برسم که ؛ وقتی خودم را معرفی کردم ، ایشان سریعا به ماجرای تانک اشاره کرد . انگار همسنگران شهید طالبی او را با آن واقعه سه راهی شهادت و تانک خشایار می شناسند . بعد هم ایشان جمله ای را گفتند که چند روز است فکر مرا به خود مشغول کرده است . بعد از اینکه از ارتباط خودم با برادر قاسم دولت آبادی گفتم ، ایشان ابتدا سراغ برادر قاسم را گرفتند و گفتند : " موهای قاسم بعد از قضیه تانک سفید شد " . ناخودآگاه به دست نوشته برادر قاسم که حادثه روز دهم بهمن ماه ۶۵ را روایت کرده بود مراجعه و دو بار مطالعه کردم . نمی دانم خداوند چه سری را در ماندن نهفته که در رفتن نیست . زینب کبری (س) بعد از حسین (ع) بی سر و عطشانش ماند و بعضی هم بعد از دوستان شهیدشان .  " اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا "

مظلوم زمان بصیرتت را عشقست

حضرت سیدعلی سیادتت را عشقست / صبر و کرم و شهامتت را عشقست / گور پدرش هر که تو را آزارد / مولای منی ولایتت را عشقست / چون امر نمودی همگی می آییم / فردا بنگر ، اوامرت را عشقست / از دست سران بی بصیرت هیهات / مظلوم زمان بصیرتت را عشقست

حضرت مهدي فرمودند ايشان (سيد علي خامنه اي) از ما هستند

پایگاه صالحات - حجت الاسلام صدیقی :

 

اگر این حرف را اینجا نزنم ، پس کجا بزنم ؟ می دانم حضرت آقا راضی نیستند ولی ما موظفیم که بگوییم.

مرحوم آیت الله احمدی میانجی ازعرفای زمان و از شاگردان آیت الله بهجت(ره) بودند. ایشان به محضر امام زمان(عج) شرفیاب شده بودند ، در یکی از تشرفات گفتند که از امام زمان در خصوص رهبری آقا سید علی سوال کردم :

 آقا! نظرتان در مورد ایشان چیست؟

امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشّریف) فرمودند: ایشان از ما هستند .

سخنرانی در بيت رهبري ، مراسم عزاداری حضرت زهرا سلام الله عليها  (28/2/89)

سالروز شهادت شهید طالبی

 

دهم بهمن ماه سالروز شهادت

 

شهید مفقودالجسد

 

سعید طالبی گرامی باد

 

نظر آیت الله بهاء الدینی در خصوص امام خامنه ای

آیت الله العظمی بهاءالدینی(ره):

روزي بعد از ملاقات حضرت آقا با آيت‌الله بهاءالديني از ايشان مي‌پرسند كه آيا ديروز مقام معظم رهبري به اينجا آمده بود. ايشان در جواب مي‌فرمايند: بله چند دقيقه خورشيد اينجا تابيد و رفت، او چون خورشيد داراي خير و بركات است. قبل از رياست جمهوري، روزي آقا به بيت حضرت آيت‌الله العظمي بهاءالديني مي‌روند. آقاي بهاءالديني مي‌فرمايد: «خورشيد لحظه‌اي تابيد و رفت.» زماني براي امضاي قائم مقامي رهبري، خدمت حضرت آيت‌الله بهاءالديني مي‌رسند، ايشان امضا نمي‌كنند. هر چه ازفرستادگان آقاي منتظري اصرار از ايشان انكار، تا آنجا كه خود آقاي منتظري شخصاً خدمت ايشان مي‌رسد و تمام كتاب‌هايي را كه دربارة ولايت فقيه نوشته است، جلوي روي آقاي بهاءالديني مي‌چيند. آيت‌الله بهاءالديني تمام كتب را جمع مي‌كنند و به آقاي منتظري مي‌گويند: «ولايت‌فقيه نوشتني نيست، فهميدني است.» بعد كه از ايشان مي‌پرسند: آقا چرا ايشان را تأييد نكرديد، مگر شخص ديگري هم مي‌تواند؟ مي‌فرمايند: نظر ما سيدعلي خامنه‌اي است. آقاي بهاءالديني فرموده است: «البته هيچ كس حاج‌آقا روح‌الله نمي‌شود، ولي آقا سيدعلي خامنه‌اي حقيقت ولايت‌فقيه هستند و رهبر. از همه به امام نزديك‌تر است. كسي كه ما به او اميدواريم، آقاي خامنه‌اي است. شما از ما قبول نمي‌كنيد، ولي اين ديد ماست، نزد ما محرز است آقا سيدعلي خامنه‌اي رهبر آينده هستند.» يكي از روزها كه حضرت آقا تشريف برده بودند به جمكران، حدود ساعت دوشب به حضرت آيت‌الله العظمي بهاءالديني خبر مي‌دهند كه آقا صبح بعد از نماز مي‌خواهند تشريف بياورند منزل شما. تيم حفاظت ساعت چهار صبح براي آماده كردن شرايط به منزل ايشان مي‌روند كه متوجه مي‌شوند آقاي بهاءالديني، پيرمرد نود ساله جلوي در خانه ايستاده‌اند. مي‌گويند: آقا چرا با اين كهولت سن اينجا تشريف داريد؟ ايشان مي‌فرمايند: براي ديدن رهبر بزرگ انقلاب، من از همان ساعتي كه شما زنگ زديد آمده‌ام استقبال.