<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گردان کمیل و حمزه - شهید سعید طالبی</title>
<link>https://taleby.blogfa.com</link>
<description>خاطرات ، دست نوشته ها و عکسهای شهید سعید طالبی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 Jan 2016 10:33:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شهید طالبی و شهید احمدی - مشهد مقدس دی ماه 63</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/89</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 14 Jan 2016 10:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>شهید طالبی-مشهدمقدس سال 1363</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/88</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 14 Jan 2016 09:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>استاد شهریار و امام خامنه ای(مدظله)</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/87</link>
<description>خاطراتی از مراودات آیت‌الله خامنه‌ای و استاد شهریار(علی اصغر فردی از شاگردان استاد شهریار) شبی استاد به بنده زنگ زدند و فرمودند: تلویزیون را می‌بینی؟ رفتم و دیدم آقا در كنفرانس حراره ایراد خطابه می‌كنند. بعد از إتمام نطق آقا به منزل استاد رفتم. دیدم استاد جملات برجسته‌ی آقا را تكرار می‌كردند كه دانه‌دانه دردهای مسلمانان را برمی‌شمرد و منشوری برای جهان اسلام می‌پرداخت. استاد می‌گفتند: من فقط می‌گریستم و دستم بر دعا بود كه خدایا این سید را از تمام بلیات</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 14:57:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>حضور آیت‌الله خامنه‌ای در ارتفاعات شندروین حلبچه</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/86</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 14:47:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>هسته ای بهانه است</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/85</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 14:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>شکوه عزت و اقتدار- بهمن92</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/84</link>
<description>رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای (مدظله العالی) در جمع پرشور مردم آذربایجان : یك جمله در آغاز عرايض عرض كنم و آن، تشكّر از ملّت بزرگ ايران به خاطر شكوهى كه در روز بيست ‌ ودوّم بهمن از خودشان و عظمتى كه از اقتدارشان نشان دادند. زبان از توصيف و تقدير و تشكّر عاجز است. در درجه ‌ ى اوّل بايد جَبهه ‌ ى سپاس و ستايش در مقابل پروردگار عالم به خاك بساييم كه محوِّل دلها و مقلّب نيّتها و عزمها است و همه چيز با اراده ‌ ى پروردگار است، و در درجه ‌ ى بعد، از آحاد گسترده</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 14:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>آقا جان : سنگینی عطرچفیه ات زمین گیرم کرد</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/83</link>
<description>در خانه نشسته بودیم که صدای زنگ خانه به صدا درآمد . همسرم درب آپارتمان را باز کرد که ناگهان صدای شیون به گوشم رسید . آمدم از اتاق بیرون بیایم که ایشان با یک چفیه به دست و چشمان گریان جلویم ظاهر شد . شوکه شده بودم . چفیه را به دستم داد و با صدای لرزان به من فهماند که این چفیه &quot;آقاست&quot; . چفیه را بی اختیار بر روی صورتم کشیدم . آن را استشمام کردم . شمیم عطر یاس بهشتی تمام وجودم را فرا گرفت . جرات نکردم برای بار دوم استشمامش کنم .</description>
<pubDate>Fri, 24 Jan 2014 18:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>شهید سعید طالبی و شهید سیداصغر خبازی</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/82</link>
<description>نفر جلو : شهید سعید طالبی ردیف بالا از راست : سیدرضا حسینی ، ؟ ، شهید سید اصغر خبازی،؟</description>
<pubDate>Fri, 11 Oct 2013 14:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد شهید سیداصغر خبازی-نگاتیوهایی که بعد از 27 سال چاپ شدند</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/81</link>
<description>قول داده بود عکسهایی از برادران شهیدش قاسم و محمود گودرزی را در اختیار وبلاگ قرار دهد . خیلی زود به قولش عمل کرد و ظرف ۲۴ ساعت عکسها را برایم آورد . در کنار این عکسها تعدادی نگاتیو بود که تا کنون چاپ نشده بود . وقتی موضوع نگاتیوها را سوال کردم برادر حاج حسن گودرزی در پاسخ اظهار داشت : &quot;این نگاتیوها مربوط به تشییع پیکر پاک شهید سیداصغر خبازی است . خودم این عکسها را گرفته ام . تا حالا هم چاپ نشده است &quot; .</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 13:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>بیاد شهیدان قاسم و محمود گودرزی</title>
<link>https://taleby.blogfa.com/post/80</link>
<description>تو این مدت که با ایشان آشنا شدم نمی دونستم که برادر دو شهیده . خودش در مورد این مسائل اصلا صحبتی نمی کنه ، مگه سوال کنی ، . تازه وقتی هم سوال کنی چیز زیادی دستگیرت نمی شه ، مثل بعضی از بچه های جنگ که خیلی سخت می شه ازشون حرف کشید . یک روز که داشتم سایت گردان حمزه رو چک می کردم ، کنارم نشست ، بعضی چهره های عکسها را می شناخت . تازه فهمیدم که خودش هم گردان حمزه ای بوده ، یکی از برادران شهیدش بنام قاسم هم گردان حمزه بوده ، اسم شهید را که در سایت گردان حمزه</description>
<pubDate>Tue, 24 Sep 2013 20:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taleby</dc:creator>
<guid>taleby.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
</channel>
</rss>
