بیاد شهید حسین قضاتلو

 

 

یادداشت پشت عکس :

۹/۶/۶۴- جبهه مهران ارتفاعات قلعه آویزان - سنگر مخابرات

عکس در شب گرفته شده ، مرکز تلفن ساعت ۱۲ شب خراب شده است . بچه ها مرا بیدار کردند تا

درستش کنم . خیلی شب پرمخاطره ای بود چون در همان حال که مرکز خراب شد فرماندهی گروهان به

گروهان آماده باش داد چون منطقه از لحاظ تک دشمن مشکوک بود .   

 یادم می آید در شاخ شمیران هم یک چنین شبی داشتیم ، البته آنجا سنگرمان خراب شد بدلیل

بارندگی شدید . در عکس من در حال تعمیر و حسین قضاتلو در حال جواب دادن به یکی از واحدها .

 

پیدا نمودن دو همرزم شهید طالبی

امروز خیلی روز خوبی بود ، صبح با حاج محسن گودرزی در محل کارش در ستادحفظ آثار شهدای لشگر ۲۷ محمدرسول الله (ص) قرار داشتم ، قرار بود که یکسری از یادداشتهای شهید طالبی را برایش ببرم ، مثل همیشه گشاده رو و لبخند بر لبانش موج می زد . شاید وقتی پیش ایشان می روم برای ۱۰ یا ۱۵ دقیقه برنامه ریزی می کنم اما نمی فهمم که چطور ۲ ساعت از زمان دیدار بنده با ایشان می گذرد ، بسیار خوش صحبت و خوش خاطره هستند . نمی دانم خاطرات ایشان جایی ثبت می شود یا نه ، ولی آنقدر خاطرات تکان دهنده از شهدا دارند که انسان از شنیدن آن سیر نمی شود . با کمک ایشان توانستم شماره تماس برخی از همرزمان شهید را پیدا کنم . برخی از همرزمان شهید را خیلی دوست داشتم دیداری با آنها داشته باشم . همرزمانی که اسامی آنها را بارها در دفاتر شهید دیده ام ؛ محمود عروج زاده ، سیدرضا حسینی ( که اصلا از وضعیتش خبری ندارم ) ، احمد شهاب که با شهید طالبی بخاطر پیشی گرفتن در انجام کارها با هم داستانها داشته اند ، سهراب جدیدی ، محمد نصرتی ، امیرجورابیان ، اسدالله کردآبادی و ... . از این لیست شماره چند نفر از همرزمان را یادداشت کردم و موفق به دیدار با برادر شهاب و تماس با برادر جدیدی شدم . دیدار با برادر شهاب خیلی برایم جالب بود . وقتی چشمان برادر شهید به یادداشتهای شهید و عکسها افتاد برقی در چشمانش افتاد و خاطره ها در ذهنش مجسم شد . با شوخی از ایشان پرسیدم که چرا اینقدر با دایی من دعوا می کردید ، ایشان با تبسم جواب دادند  : سعید پدر ما را درآورده بود ؛ هر کاری که پیش می آمد سریع خودش می رفت انجام می داد ، ما هم مدام با هم دعوا داشتیم که چرا همیشه خودت می روی دنبال کار و نمی گذاری ما دنبال کار برویم و ... با خودم گفتم : چقدر آدمها عوض شده اند ، آن زمان و در بحبوحه جنگ آدمها بر سر چه چیزهایی با هم دعوا می کردند ؛ آن موقع برای انجام دادن کار و الان برای انجام ندادن و ... غروب هم موفق شدم با برادر جدیدی صحبت کنم که در حال برگشت از سفر مشهد مقدس بودند ، ایشان هم برخورد خیلی صمیمی داشتند ، البته انتظارش را هم داشتم چون یادداشتهای دفاتر حاکی از این بود که برادر جدیدی و شهید طالبی ارتباط بسیار نزدیکی با هم داشتند . ایشان هم به ما در جهت جمع آوری خاطرات شهید طالبی قول مساعد داده و راهکارهایی نیز ارائه نمودند ...