کلنا عباسک یا زینب

حسین جان! صد شکر که نو گشته ضریحت اما،

دلشوره صحن خواهرت را داریم...

 

 

پای خاطرات برادر جواد شکوفکی



 آبان ماه سال ۹۰ بود  که این عکس رو روی وبلاگم گذاشتم ، از چپ به راست : جورابیان ، نصرتی ، شکوفکی و کردآبادی هستند . جورابیان و نصرتی و کردآبادی که از بچه های قائمیه و از دوستان شهید طالبی بودند را با کمک برادر شهید طالبی شناسایی کردم ولی برادر شکوفکی را آن موقع نتوانستم شناسایی کنم تا اینکه چند ماه پیش در قسمت نظرات وبلاگ با پیام ایشان مواجه شدم که شماره خودشان را برای تماس گذاشته بودند که با ایشان تماس نیز گرفته شد و آشنایی اولیه حاصل شد . خیلی دوست داشتم زودتر ایشان را ملاقات کنم اما  امان از گرفتاری های دنیا . چندماهی از تماس من با برادر شکوفکی می گذشت تا اینکه دیروز سر از خیابان نواب درآوردم . بلافاصله یاد برادر جواد افتادم . با آدرس ذهنی که داشتم سر از خیابان شکوفه در آوردم . نام مغازه اش در ذهنم بود " سوپرمارکت شکوفه " . وارد مغازه که شدم صاحب مغازه را با عکس حدود ۳۰ سال پیش برادر جواد تطبیق دادم ولی اصلا با هم جور در نمی آمدند . بالاخره تصمیم گرفتم با ایشان تماس بگیرم که بعد از تماس تازه فهمیدم که اشتباه آمده ام  و نام مغازه هم تشابه اسمی است . با آدرسی که گرفتم مغازه ایشان را پیدا کردم . دو سه دقیقه ای صبر کردم تا مغازه خلوت تر شود . خودش ماند و یک نوجوان که بعد از احوالپرسی فهمیدم.  که پسر آقا جواد است ( خدا حفظش کند) البته آخرش هم یادم رفت که اسمش را بپرسم . ته چهره آقا جواد همانی بود که در عکس بالاست . فقط حدود سی سالی از آن موقع گذشته و محاسن هم سفید شده است .

 

 
 
 صحبتهایش را در خصوص عکس بالا شروع کرد : نصرتی و کردآبادی و جورابیان از بچه های قائمیه بودند . ما از سال 59 با هم بودیم . سعید هم از بچه های قائمیه و هم محلی نصرتی بود . ما آن موقع سن و سالمان کم بود بخاطر همین با
 
دستکاری در شناسنامه موفق شدیم تا به جبهه های غرب کشور اعزام شویم . ما چند نفر اکثرا با هم بودیم . تنها عاملی که ما را از هم جدا می کرد مجروحیت بود که باعث می شد ما به عقب برگردیم و از هم جدا شویم . من با نصرتی ارتباط خیلی صمیمی داشتیم و به هم خیلی وابسته شده بودیم .
یادم می آید که در یکی از عملیاتها که مجروح شدم دچار موج گرفتگی شده بودم . وضعیتمان به حدی بود که ما را به تیمارستان مشهد منتقل کردند . یک روز همه ما را با ویلچر برای زیارت به حرم امام رضا(ع) بردند . وقتی ما را وارد محوطه حرم کردند خانمهایی که آنجا بودند همه با دیدن ما شروع به گریه کردن کردند و ما هم می خندیدیم . یکی از زائرین وقتی خنده ما را دید گفت : اینها دست خودشان نیست پشت این خنده ها کلی گریه است . این جمله هنوز هم در ذهنم است .

 

 

 خاطره دیگر من مربوط می شود به مجروحیتم در سال ۶۱ . ما را به بیمارستان امام خمینی اسلام آباد غرب بردند . در اثر آن مجروحیت یکی از کلیه هایم را از دست دادم . وقتی پدرم به ملاقات آمد چون من پایم را تا کرده بودم پدرم فکر کرد که پایم را قطع کرده اند . مدام روی پایم دست می کشید و از طرفی دستش را گذاشته بود روی شکمم که تازه عمل کرده بودند . به پدرم نگفتم که مجروح شدم . گفتم آپاندیس عمل کردم . به دکترم هم که هندی بود سفارش کردم که در خصوص مجروحیتم به پدرم چیزی نگوید . پدرم وقتی جای عمل روی شکم را دید پرسید که چرا اینقدر شکم را برای یک عمل آپاندیس بردیده اند . آخر برای درآوردن کلیه یک برش ال شکل  روی شکمم ایجاد کرده بودند . من هم گفتم که این دکتر هندی بی تجریه است و تازه دکتر شده است .

دیدار خیلی خوبی بود . این آقا جواد از آن ذخیره های جنگ است که بنظر من از همرزمان شهیدش جا ما
نده تا خاطرات ایثار  و فداکاریهای رزمندگان دفاع مقدس زنده بمانند . البته اگر کسی سراغ این یادگاران جنگ برود . انشاالله خداوند توفیق دهد تا از خاطرات برادر جواد بیشتر در این وبلاگ بنویسیم . ضمن اینکه ایشان قول دادند تا عکسهای خود را در اختیار وبلاگ قرار بدهند که قطعا خاطرات زیادی با  گویاکردن آن عکسها زنده خواهد شد .

ضمنا همچنان بی صبرانه در انتظار برادر نصرتی هستیم .
 

ادامه نوشته