سلام من رو به حضرت زهرا (س) برسان

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

 

راز فریاد آیت الله بهجت (ره) در سلام نماز

راز فریاد آیت الله بهجت (ره) در سلام نماز


«تهران زندگی می كردم، كارم در زمینه كامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یكی از نمازهایی را كه آیت الله بهجت (ره) می خواندند را دیدم و لذت بردم.


تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت الله بهجت (ره) بخوانم، همین كار را هم كردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشكوهی كه در تلویزیون دیدم در قم اقامه می شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه ام را طوری تنظیم كردم كه هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

یك سال كارم همین شده بود، هر روز صبح می رفتم قم نماز می خواندم و برمی گشتم، در این زمان شیطان هم بیكار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می كرد كه چرا از كار و زندگی می زنی و به قم می روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .

كم كم نسبت به فریادهای آیت الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می كشه؟ چرا داد می زنه؟ چرا با درد سلام می ده؟ حساسیتم طوری شده بود كه خودم قبل از سلام های آقا سلام می دادم.

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می كشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می خونم، این هفته هفته آخرمه …

یك روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افكار خودم غوطه ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می زدم، آقا اگر بهم نگی می رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افكار بودم كه آیت الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند كرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می گفتم؟ من كه تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می گفتم آقا چطور حرف های من را شنید؟ در همین افكار بودم تا اینكه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینكه برم صف اول!

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می خواندم، یك دفعه تعجب كردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یك دربی باز است به یك باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو كی باز كردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب كردم، باغ سر سبز و پر از میوه ای بود، خدای من این باغ كجا بوده؟ در همین افكار بودم كه به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محكم بسته شد، یك لحظه از خواب پریدم.

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل كندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاكی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می كشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می رفتم و سپس به تهران بازمی گشتم تا آقا رحلت كردند.»

این مطالب خاطرات یكی از نمازگزاران حضرت آیت الله العظمی بهجت (ره) بود كه توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.
 

نامه عبدالله والی به عماد مغنیه

 

نامه عبدالله والی به عماد مغنیه

پایگاه خبری مقاومت اسلامی لبنان (حزب الله) نوشت: روح جهاد و اخلاص مرزی نمی‌شناسد. سربازان خمینی و خامنه‌ای هرچه گمنام‌تر باشند، درخشنده‌تر می‌شوند. در عالم عاشقی و سرسپردگی، ضاحیه بیروت و بشاگرد فاصله‌ای ندارند.

به گزارش مشرق، در مقبره نورانی حاج رضوان، کنار عکس شهید «حاج عماد مغنیه»، تصویری است از «حاج عبدالله والی». هیچ‌کدامشان را کسی نمی‌شناخت، امروز اما...
سنت خدا به‌گونه‌ای دیگر است. شاید این نزدیکیِ تصاویر، حاکی از نزدیکی ارواحِ بزرگشان باشد در مقام «عند ربهم یرزقون». الله اعلم.
«شب حیات انسان با انقلاب اسلامی ایران، در فجر صادق خویش داخل شده است و شایسته است که اکنون منتظر صبح باشیم، صبح دولت یار. بگذار آنان ما را هرچه می‌خواهند بخوانند؛ ما که خود می‌دانیم این اراده خداست که با دستان ما به تحقق می‌رسد و این شمس ولایت است که از افق وجود ما طلوع می‌کند. اگر در جست‌وجوی امام زمان هستی، او را در میان سربازانش بجوی. از نشانه‌های خاص آنان این است که همچون نور، دیگران را ظاهر می‌کنند و خود را نمی‌بینند.» شهید آوینی
 
 
 
شادی روح حاج عبدالله والی سردار سازندگی بشاگرد صلوات

خاطره ای از برادر مجید رمضانی

سعید یه ساعت مچی کامپیوتری داشت که یه برنامه تو ساعتش بود که آهنگ پخش می کرد . سعید هر موقع خونه ما میومد برادرم کوچکم سعید ساعت رو می گرفت و تا وقتی که سعید (طالبی) از خانه ما برود با آن ساعت بازی می کرد . دیگه خود سعید هر وقت میومد خونه ما ، اول ساعت مچی اش رو باز می کرد می داد به داداشم بعد میومد داخل خونه ، یه اخلاقی هم که سعید (طالبی) داشت این بود که با وجود اینکه ما خیلی با هم صمیمی بودیم اما هیچوقت داخل منزل نمی آمد ، داخل حیاط یک درخت تنومندی داشتیم که همیشه می رفتیم زیر درخت می نشستیم و صحبت می کردیم . می گفت اینجا راحت ترم . هیچکس هم از این مسیر عبور نمی کرد . بارآخری که اومد خونه ما ، هیچوقت یادم نمی ره ، وقتی ساعتش رو به سعید ما داد موقع رفتن دیگه ساعت رو پس نگرفت و گفت : برای خودت .

 

خاطره ای از برادر مجید رمضانی از دوستان صمیمی شهید

یادم میاد وقتی کوچکتر که بودم برای تهیه لباس به یک مغازه لباس فروشی در خیابان ۱۴ تهرانسر می رفتیم . وقتی سوال می کردم که چرا همیشه به این مغازه می آییم متوجه می شدم که صاحب این مغازه یکی از دوستان قدیمی و صمیمی دایی ام  هستند . البته ایشان هنوز با دایی های دیگرم در ارتباط هستند . چند وقت پیش برای انجام کاری به تهرانسر رفتم . اتفاقا کارم در یکی از پاساژهای خیابان ۱۴ بود . بعد از اینکه کارم تمام شد از یکی از کسبه ها سوال کردم آیا آقای رمضانی هنوز در این خیابان مغازه دارند که اظهار داشتند کسبه این محل را خوب نمی شناسند . تصمیم گرفتم تا خودم بگردم و مغازه را پیدا کنم . موقعیت مغازه تا حدودی در ذهنم بود . خودم را به حوالی مغازه رساندم و پس از سرک کشیدن به داخل چند مغازه ، آقا مجید را دیدم . عکس ایشان را هم داشتم . اگر چه حدود ۲۵سالی از تاریخ عکسی که با شهید طالبی داشت می گذشت اما زود ایشان را شناختم . داخل مغازه مشتری بود . منتظر ماندم تا مشتری ها رفتند و مغازه خلوت شد . وارد مغازه شدم . سلام کردم . سوال کردم که مرا می شناسید ؟ خوب طبیعی بود که مرا نشناسند . خودم را معرفی کردم . استقبال گرمی از من کردند و خیلی خوشحال شدند . با شنیدن نام سعید طالبی انگار تمام خاطرات گذشته جلوی چشمانش آمد . در این چند دقیقه ای که در خدمتشان بودم دو خاطره از ایشان تعریف کردند که برایتان نقل می کنم . 

خدمت سربازی من در دهلران بود و سعید هم از طریق بسیج به شلمچه رفته بود . وقتی از جای همدیگه مطلع شدیم قرار گذاشتیم تا یکروز همدیگرو ببینیم . تو یکی از روزهای تابستان ، وقتی که من در مرخصی بودم ، سعید با موتور تریل از شلمچه تا دهلران را آمده بود . من هم چون مرخصی بودم و بعدا فهمیدم با سعید خیلی دعوا کردم که چرا بدون هماهنگی آمده بود . انصافا مسافت خیلی زیادی رو برای دیدن من اومده بود . هم رزمان من تعریف می کردن که یکنفر با موتور تریل که صورتش رو هم با چفیه پوشانده بود سراغت اومده بود چون هوا هم خیلی گرم بوذ هر کاری کردیم که مقداری آب یا شربت بخورد از روی موتور پایین نیامد و می گفت چون دیر شده باید حتما زود برگردد .

عکسهایی از حضور حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در جمکران