یادم میاد وقتی کوچکتر که بودم برای تهیه لباس به یک مغازه لباس فروشی در خیابان ۱۴ تهرانسر می رفتیم . وقتی سوال می کردم که چرا همیشه به این مغازه می آییم متوجه می شدم که صاحب این مغازه یکی از دوستان قدیمی و صمیمی دایی ام  هستند . البته ایشان هنوز با دایی های دیگرم در ارتباط هستند . چند وقت پیش برای انجام کاری به تهرانسر رفتم . اتفاقا کارم در یکی از پاساژهای خیابان ۱۴ بود . بعد از اینکه کارم تمام شد از یکی از کسبه ها سوال کردم آیا آقای رمضانی هنوز در این خیابان مغازه دارند که اظهار داشتند کسبه این محل را خوب نمی شناسند . تصمیم گرفتم تا خودم بگردم و مغازه را پیدا کنم . موقعیت مغازه تا حدودی در ذهنم بود . خودم را به حوالی مغازه رساندم و پس از سرک کشیدن به داخل چند مغازه ، آقا مجید را دیدم . عکس ایشان را هم داشتم . اگر چه حدود ۲۵سالی از تاریخ عکسی که با شهید طالبی داشت می گذشت اما زود ایشان را شناختم . داخل مغازه مشتری بود . منتظر ماندم تا مشتری ها رفتند و مغازه خلوت شد . وارد مغازه شدم . سلام کردم . سوال کردم که مرا می شناسید ؟ خوب طبیعی بود که مرا نشناسند . خودم را معرفی کردم . استقبال گرمی از من کردند و خیلی خوشحال شدند . با شنیدن نام سعید طالبی انگار تمام خاطرات گذشته جلوی چشمانش آمد . در این چند دقیقه ای که در خدمتشان بودم دو خاطره از ایشان تعریف کردند که برایتان نقل می کنم . 

خدمت سربازی من در دهلران بود و سعید هم از طریق بسیج به شلمچه رفته بود . وقتی از جای همدیگه مطلع شدیم قرار گذاشتیم تا یکروز همدیگرو ببینیم . تو یکی از روزهای تابستان ، وقتی که من در مرخصی بودم ، سعید با موتور تریل از شلمچه تا دهلران را آمده بود . من هم چون مرخصی بودم و بعدا فهمیدم با سعید خیلی دعوا کردم که چرا بدون هماهنگی آمده بود . انصافا مسافت خیلی زیادی رو برای دیدن من اومده بود . هم رزمان من تعریف می کردن که یکنفر با موتور تریل که صورتش رو هم با چفیه پوشانده بود سراغت اومده بود چون هوا هم خیلی گرم بوذ هر کاری کردیم که مقداری آب یا شربت بخورد از روی موتور پایین نیامد و می گفت چون دیر شده باید حتما زود برگردد .