راه اندازي وبلاگ شهيد سعيد طالبي مسئول مخابرات گردان حمزه

با حول و قوه الهی و با یاری امام زمان (عج) و شهدای گرانقدر ، بخشي از آثار شهيد طالبي چند روز پيش به دستم رسيد . بخشي از عکسهاي شهيد  ، نامه های شهيد و از همه مهمتر يادداشت هاي روزانه شهيد که برخي از آنها را چند بار مطالعه و در فضاي آن روزها قرار گرفته ام  و ديگر با اسامي شهداي گردان حمزه غريبه نيستم . بدون شک مطالعه اين دست نوشته ها براي همرزمان شهيد خاطرات گذشته را زنده خواهد کرد که از خداوند متعال خواستارم توفيق انتشار اين آثار را به اين بنده حقير عنايت بفرمايد .

شروع کار برايم خیلی مشکل بود با این همه دست نوشته و نامه و عکس ، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم . چشمم به عکسی از همرزمان شهید افتاد . پشت عکس را نگاه کردم . چه اسم آشنايي ، انگار مي شناختمش . پشت عکس نوشته بود : بسمه تعالي  محل پايگاه موشکي سوم واقع در جاده فاو-ام القصر - زمان : ۱/۲/۶۵ يک روز قبل از شهادتش - شهيد صفر رحماني فر مسئول مخابرات گردان حمزه سيدالشهداء (ع) . اين اسم خيلي برايم آشنا بود . فکر مي کنم در دست نوشته های شهيد طالبي به چشمم خورده بود . دوباره به آن دست نوشته ها مراجعه کردم . البته کار سختي نداشتم چون دست نوشته ها تايپ شده بود بسرعت نام صفر رحماني را جستجو کردم . حالا بخاطر آوردم . شهيد صفر رحماني از دوستان صميمي شهيد طالبي بود البته اين را از دست نوشته شهيد طالبي مي شد فهميد . تصميم گرفتم تا کار اين وبلاگ را با تصويري از شهيد صفر رحماني و دست نوشته اي از شهيد طالبي آغاز کنم . نمي دانم ؛ شايد حکمتي در اين کار نهفته ، به هرحال ارضي به رضاء الله و بقضاء امرک

 

جهت مشاهده عکس شهيد رحماني و متن دست نوشته شهيد طالبي به ادامه مطلب مراجعه فرماييد .

ادامه نوشته

شهید مفقودالاثر سعید طالبی - مسئول مخابرات گردان حمزه

 

دوست دارم طوری شهید شوم

 

که همچون بی بی دوعالم

 

حضرت فاطمه (س)

 

هیچ نشانی از من باقی نماند

 

 

مقالات سیدشهیدان اهل قلم شهید سیدمرتضی آوینی

 

با من سخن بگو دوکوهه (قسمت دوم)

 

 

 

                                                    

يك بار ديگر، سلام دوكوهه

دوكوهه، تو يك پادگان نيستي، تو قطعه‌اي از خاك كربلايي، چرا كه ياران عاشورايي سيدالشهدا را به قافله‌ي او رسانده‌اي. دوكوهه، در باطنِ تو هنوز راز اين روزهاي سپري‌شده باقي است، مي‌دانم، اما ديگر خاك تو قدمگاه اين كربلاييان آخرالزمان نيست. بعضي‌ها ما را سرزنش مي‌كنند كه چرا دم از كربلا مي‌زنيد و از عاشورا. آنها نمي‌دانند كه براي ما كربلا بيش از آنكه يك شهر باشد، يك افق است، يك منظر معنوي است كه آن را به تعداد شهدايمان فتح كرده‌ايم؛ نه يك بار و نه دو بار، به تعداد شهدايمان.

دوكوهه، تو خوب مي‌فهمي كه من چه مي‌گويم. تو با حاج همت، با حاج عباس كريمي، با چراغي، با دستواره، با اسكندري، عليرضا نوري، وزوايي، وراميني، رستگار، موحد، حاج مجيد رمضان، صالحي، حاجي‌پور و صدها شهيد ديگر انس داشته‌اي. تو كه بوسه بر پاي بسيجي‌ها زده‌اي، تو كه با زمزمه‌ي شبانه‌ي آنها آشنا بوده‌اي، تو كه نجواهاي عاشقانه‌ي آنها را شنيده‌اي، تو كه معناي انسان را دريافته‌اي، تو خوب مي‌داني كه ما چه مي‌گوييم. آري، تو ديگر در جست و جوي انسان نيستي؛ تو يافتي آنچه را كه يافت نمي‌شود.

‌‌روز اول سال 68، پادگان دوكوهه كمي تسكين يافته است. عده‌اي از دوستانش آمده‌اند تا گمشده‌ي خويش را در آنجا بجويند. در و ديوار، ساختمان‌ها و راهروها بر سر جاي خويش باقي است و اگر كسي نداند، مي‌پندارد كه دوكوهه همه چيز را از ياد برده است. درها قفل است و آنها مي‌كوشند تا از هر راه كه هست، يك بار ديگر خود را به فضاي مألوف خويش برسانند... اما گمگشته در آنجا هم نيست.

عالم محضر شهداست، اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلأ ظاهري خود را نبازد؟ زمان مي‌گذرد و مكان‌ها فرو مي‌شكنند، اما حقايق باقي هستند.

‌‌شهيد حاجي‌پور زنده است، من و تو مرده‌ايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند. كاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم.

‌‌يادآوران در جست و جوي گمگشته‌ي خويش به اردوگاه كرخه مي‌روند. شعرشان اگرچه بس مغموم مي‌نمايد، اما شعر سرمستي است. آنان را كه مي‌خواهند با نظر روانكاوانه در اين سرمستان ميكده‌ي عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشاني از يأس در آنان بجويند. يأس از جنود شيطان است و اينان وارسته‌اند از آن جهاني كه در سيطره‌ي شياطين است. كرخه خرابات است و اينان خراباتيانند و گريه آبي است بر دل‌هاي سوخته‌شان. گريه اوج سرمستي است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است، بگذار اينان نيز فاش بگريند. امام كو كه به تماشاي رهروان خويش بنشيند؟

‌يكي از آن جمع مي‌گويد: فرق ما با ديگراني كه اينجا را نديدند اين است كه ما انسان را‌ ‌‌ ‌درك كرديم.

‌‌آري، ما از اين موهبت برخوردار بوديم كه انسان ديديم. ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند. ما همه‌ي افق‌هاي معنوي انسانيت را در شهدا تجربه كرديم. ما ايثار را ديديم كه چگونه تمثل مي‌يابد؛ عشق را هم، اميد را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم، و همه‌ي آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيدند، ما به چشم ديديم. ما ديديم كه چگونه كرامات انساني در عرصه‌ي مبارزه به فعليت مي‌رسند. ما معناي جهاد اصغر و اكبر را درك كرديم. آنچه را كه عرفاي دلسوخته حتي بر سرِ دار نيافتند، ما در شب‌هاي عمليات آزموديم. ما فرشتگان را ديديم كه چه سان عروج و نزول دارند. ما عرش را ديديم. ما زمزمه‌ي جويبارهاي بهشت را شنيديم. از مائده‌هاي بهشتي تناول كرديم و بر سر سفره‌ي حضرت ابراهيم نشستيم. ما در ركاب امام حسين جنگيديم. ما بي‌وفايي كوفيان را جبران كرديم... و پادگان دوكوهه بر اين همه شهادت خواهد داد.

‌‌پادگان دوكوهه آخرين بار در عمليات مرصاد بود كه به پيمان خويش وفا كرد. يك بار ديگر دوكوهه همه‌ي چهره‌هاي آشنا را ديد و همه‌ي عطرهاي آشنا را شنيد و با همه‌ي آنچه دوست مي‌داشت وداع كرد.

دوكوهه، با تو هستم: آيا مي‌دانستي كه اين آخرين وداع است؟

سعيد حداديان داخل اتوبوسي كه به منطقه‌ي عملياتي مي‌رود مي‌خواند:

گردان مقداد در راه قرآن‌

بگذشته از سر، بگذشته از جان‌

اي امام امت، جان را به راهت مي‌كنيم قربان‌

‌‌منافقين مي‌پنداشتند كه آن عهد را كه تو بر آن شاهد بوده‌اي فراموش كرده‌ايم، اما تو مي‌داني كه اينچنين نبود. همه دانستند. دوكوهه، آيا بر قدم همه‌ي عزيزانت بوسه زدي؟ آيا سعي كردي كه همه‌ي آن لحظات را به ياد بسپاري؟ سعيد را به خاطر داري كه چه مي‌خواند؟

براي امام مي‌خواند، براي آن كه عاشقانه زيستن را به ما آموخت، براي آن كه به ما آموخت حقيقت عرفان را كه مبارزه است، براي آن كسي كه ما همه‌ي تاريخ انبيا را در وجود او تجربه كرديم.

خداحافظ دوكوهه. ما مي‌دانيم كه تو از گواهان روز حشري و بر آنچه ما بوده‌ايم شهادت خواهي داد. تو ما را مي‌شناخته‌اي و رازدار خلوت ما بوده‌اي؛ روزها و شب‌ها، در حسينيه، در اتاق‌ها، در راهروها و در زمين صبحگاهت. اين‌همه مغموم نباش دوكوهه. امام رفت، اما راه او باقي است. دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند و نام تو و خاك تو و پرچم‌هايت مظهر عدالت‌خواهي شوند. دوكوهه، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي نيز باشي؟ پس منتظر باش.

 

 

عکسهای يادگاري

دوستان قدیمی شهرک قائمیه (اسلامشهر)

یادداشت پشت عکس :

یادگاری از اسلام آباد غرب - پادگان الله اکبر 

اسامی افراد از چپ به راست :امیر جورابیان - محمد نصرتی- جواد شکوفکی - اسدالله کردآبادی

امضاء : م.ن (محمد نصرتی)   تقدیم به دوست دیرینه جناب آقای سعید طالبی

قبل از قرار دادن عکس در وبلاگ خیلی دوست داشتم از آخرین وضعیت عزیزان بالا مطلع شوم . مخصوصا  برادر نصرتی که یکی از دوستان نزديک و صمیمی شهید طالبی بوده اند . موضوع را از برادر شهید طالبی (حاج رحیم طالبی - دایی عزیزم) پیگیری کردم . خوشبختانه سه نفر از عزیزان در عکس را می شناختند . برادران امیر جورابیان ، محمد نصرتی و اسدالله کردآبادی . خدا را شکر هر سه عزیز هم اکنون از یادگاران دفاع مقدس هستند . خیلی خوشحال شدم . قرار شد شماره تماس عزیزان را هم تهیه کنند تا اگر توفیقی باشد دیداری با دوستان داشته باشیم و این وبلاگ را با خاطرات آن عزیزان مزین و پربارتر کنیم .برای پربارکردن این بخش ، تصمیم گرفتم تا یکی از دست نوشته های شهید طالبی را که حاکی از دلتنگی شهید برای برادر نصرتی می باشد درج کنم . خیلی دوست دارم تا برادر نصرتی شخصا این مطلب را مطالعه و احساس خود را بیان نمایند . ضمنا از آخرین وضعیت برادر جواد شکوفکی هم ما را بی خبر نگذارید .

 

دست نوشته شهید سعید طالبی :

۱۳۶۴/۱۱/۱۱   جمعه بهمن ماه

  امروز صبح بعد از نماز صبح رفتیم مراسم صبحگاه . با اینکه جمعه بود ولی مراسم صبحگاه اجرا شد . بعد از صبحگاه و صبحانه خوردن مشغول خواندن و حفظ کردن کد شدم . بعدا رفتم چادر ارکان گروهان بهشتی از گردان مالک . در این فاصله ای که من آن جا بودم محمد نصرتی به اتفاق جورابیان برای دیدن من می آیند و بعد از اینکه مرا پیدا نمی کنند برمی گردند می روند . از این مساله خیلی ناراحت شدم و حسابی حالم گرفته شد چون نصرتی را ۴ الی ۵ ماه است که نمی بینم و من هم خیلی به نصرتی علاقه دارم به وبژه که قدیمی ترین دوستم می باشد با این حال نتوانستم ببینم و حالم گرفته شد . بعد از آن رفتم لب رودخانه برای حفظ کردن کد که تقی سعیدی از بچه های دبیرستان سپاه سال اولی را دیدم با او مقداری صحبت کردم و برگشتم . در برگشت امیرجوبیان با نصرتی و حسین رجبی و داود غلامی را دیدم که از صبح آمده بودند ، نرفته بودند بلکه رفته بودند به بچه های دیگه سربزنند . با آنها خوش و بش کردم . از دیدن محمد (نصرتی)خیلی خوشحال شدم . من در تمام دوستانم هیچ کس را به اندازه محمد دوست ندارم بعد از اینکه با محمد کلی صحبت کردم آنها رفتند . البته من تا جاده بدرقه شان کردم .

 

عکسهای یادگاری

 

پشت این عکس نوشته شده : پادگان ابوذر - حسینیه پشت ساختمان گردان در حین آموزش - مخابرات کمیل         

                      بنظر می رسه برای این عکس می شه خيلي بيشتر از اینها نوشت ...   مطالب خودتان را به

پست الکترونیکی وبلاگ ارسال و یا در قسمت نظرخواهی (رهروان ولایت) ارسال فرمایید .

 

عکسهای يادگاري

در مورد اين عکس زيبا صحبت کنيد

مطالب خودتون رو به آدرس الکترونيکي وبلاگ ارسال و يا در قسمت نظرات (رهروان ولايت ) درج فرمایید

 

عکسهای يادگاري

عکس یادگاری

شهریور ۱۳۶۴ - جبهه مهران - ارتفاعات قلعه آویزان - ایستاده از راست : حمید سلمانی - شهید سعید طالبی

نشسته از راست : شهید حسین قضاتلو - احمد شهاب

تفال مقام معظم رهبری به حافظ در منزل یکی از شهدای کرمانشاه

 جهت مشاهده متن فال ، ادامه مطلب را کلیک کنید

ادامه نوشته

غبار روبی ضریح مطهر ثامن الحجج (ع) توسط امام خامنه ای (حفظه الله)

 

جهت مشاهده تصاوير بسيار زيبای غبار روبي به ادامه مطلب مراجعه کنيد

 

ادامه نوشته

به ياد شهيد محمود پيربداقي

اين آگهي رو در بين وسائل شهيد سعيد طالبي پيدا کردم احتمالا از شهداي گردان حمزه باشند . گفتم با قراردادنش تو وبلاگ ، يادي هم از اين شهيد عزيز کرده باشيم .

اگر اطلاعات بيشتري از اين شهيد عزيز داريد حتما قيد بفرماييد .

شعر منتشرنشده استاد شهريار در وصف امام خامنه ای

ادامه نوشته

مقالات سیدشهیدان اهل قلم شهید سیدمرتضی آوینی

 

با من سخن بگو دوکوهه (قسمت اول)

آخرین روز اسفند ١٣٦٧، اندیمشك‌
‌‌اگر بپرسی دوكوهه كجاست، چه جوابی بدهیم؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجي‌ها را در خود جای مي‌داد و بعد سكوت كنیم؟ پس كاش نمي‌پرسیدی كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به این سؤ‌ال بدین سادگي‌ها ممكن نیست. كاش تو خود در دوكوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سؤ‌ال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوكوهه مي‌آمدی؛ ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.

گفته‌اند: شرف المكان بالمكین _ اعتبار مكان‌ها به انسان‌هایی است كه در آنها زیسته‌اند _ و چه خوب گفته‌اند. دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه سال‌های سال با شهدا زیسته است، با بسیجي‌ها، و همه‌ی سر مطلب در همین‌جاست.

اگر شهدا نبودند و بسیجي‌ها، آنچه مي‌ماند پادگانی بود درندشت،
با زمین‌هایی آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمان‌هایی معمولی، كوتاه و بلند، و تیرك‌هایی كه بر آن پرچم نصب كرده‌اند. اما دوكوهه سال‌ها با شهدا زیسته است، با بسیجي‌ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنید! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجي‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را؛ آرزومند آن عرصه‌ای است كه در آن كرامات باطنی انسان‌ها بروز مي‌یابند.

‌‌داخل پادگان خالی دوكوهه‌
‌یك بار دیگر، سلام دوكوهه.

قطارها دیگر در كنار دوكوهه نمي‌ایستند و بسیجي‌ها از آن بیرون نمي‌ریزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده‌اند و حتی برای سلامی هم نمي‌ایستند. بي‌رحمانه مي‌گذرند. اما شهدا انسی دارند با دوكوهه كه مپرس. با ذره ذره‌ی خاكش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان‌هایش، با همه‌ی آنچه در چشم ما هیچ نمي‌آید. مي‌گویی نه؟ از حوض روبه‌روی حسینیه‌ی حاج همت باز پرس كه همه‌ی شهدای دوكوهه با آب آن وضو ساخته‌اند. در حاشیه‌ی اطراف حوض تابلوهایی هست كه به یاد شهدا روییده‌اند. اما الفت شهدا با این حوض نه فكر كنی كه به سبب تابلوهاست! من چه بگویم؟ اینها سخنانی نیست كه بتوان گفت. تو خودت باید دریابی. واگرنه، دیگر چه جای سخن؟
زمین صبحگاه نیز هنوز در جست و جوی رازداران خویش است. اگر زبان خاك را بدانی، نوحه‌اش را در فراق آنها خواهی شنید، هر چند او همه‌ی لحظات آنچه را كه دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهید گلستانی را گاهِ خواندن دعای صبحگاه: اللهم اجعل صباحناً صباح الصالحین... نهرهای رحمات خاص حق جاری مي‌شد و باغ‌هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله مي‌رویید و زمین صبحگاه بقعه‌ای مي‌شد از بقاع رضوان. آنان كه در دوكوهه زیسته‌اند طراوت این جنات را در جان خویش آزموده‌اند و هنوز از سكر آن چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند.

جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی كه از قافله‌ی شهدا جا مانده‌اند.

ای قدمگاه بسیجي‌ها، ای قدمگاه عاشق‌ترین عاشقان، تو خوب مي‌دانی كه چه سایه‌ی بلندی را از كف داده‌ای. بوسه‌های تو بر قدم‌هایی مي‌نشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. یادهایت را در خود تجدید كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد، تو را با این نام بشناسند كه قدمگاه بسیجیان بوده‌ای. شب را به یاد بیاور كه انیس عُشاق است؛ آن شب را، بعد از عملیات والفجر یك.

‌‌شب بعد از عملیات والفجر یك، حسینیه‌ی حاج همت‌
‌‌ای دوكوهه، تو را با خدا چه عهدی بود كه از این كرامت برخوردار شدی و خاك زمین تو سجده‌گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه مي‌كنی، در فراق پیشاني‌هایشان كه سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟

دوكوهه، مي‌دانم كه چقدر دلتنگی. مي‌دانم كه دلت مي‌خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. مي‌دانم كه چه مي‌كشی دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیون‌ها سال. اما از آن روز كه انسان بر این خاك زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سیدالشهدا كسی را مي‌شناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده‌ای كه سزاوار كرامتی این‌همه گشته‌ای كه سجده‌گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی بوده است میان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زیسته است؟ تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده‌ای؟ اشك كدام عزادار حسین بر تو چكیده است؟ چه كرده‌ای دوكوهه؟ با من سخن بگو...

حسینیه‌ات نیز سكوت كرده است و دم بر نمي‌آورد. ما كه مي‌دانیم: زمان، بستر جاری عشق است تا انسان‌ها را در خود به خدا برساند و حقیقتِ تمامی آنچه در زمان حدوث مي‌یابد باقی است. پس، از حسینیه‌ی حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی كه در آن نماز شب اقامه كرده‌اند و با خدا راز گفته‌اند؛ شهدایی كه در حسینیه، چشم مكاشفه بر جهان غیب گشوده‌اند؛ شهدایی كه همسفران عرشی امام بوده‌اند و اكنون میزبان او هستند. عمق وجود من با این سكوت رازآمیز آشناست؛ سكوتی كه در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمي‌دهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردارِ خیبر، قلعه‌ی قلب مرا نیز فتح كرده است.

شهید همت سخن مي‌گوید:
«برای اینكه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه، باید اخلاص داشته باشیم. و برای اینكه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه مي‌خواد كه از همه چیزمون بگذریم. و برای اینكه از همه چیزمون بگذریم، باید شبانه‌روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه. این‌قدر پاك باشیم كه خدا كلاً ازمون راضی باشه. قدم بر مي‌داریم، برای رضای خدا. قلم بر مي‌داریم روی كاغذ، برای رضای خدا. حرف مي‌زنیم، برای رضای خدا. شعار مي‌دیم، برای رضای خدا. مي‌جنگیم، برای رضای خدا. همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، كه اگر شد، پیروزی درش هست. چه بكُشیم چه كشته بشیم، اگه اینچنین بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شكست معنا نداره برای ما. چه بكشیم چه كشته بشیم پیروزیم اگه اینچنین باشیم، و خدا غضب خواهد كرد اگر خدای ناكرده، یك ذره و یك جو هوای نفس در فرماندهان ما، در فرمانده گردان و گروهان و دسته و یا خدای ناكرده در افراد بسیج ما پیدا بشه و ما حس كنیم كه امكانات مادی و این جنگ‌افزارها و این آلات، اینها مي‌تونه كمك كنه به ما. نه عزیزان، نصرت دست خداست.»

گوش بسپار تا ناله‌های حاج عباس كریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی.

شهید حاج عباس كریمی، فرمانده لشكر ٢٧، مي‌گوید:
«همت واقعاً برای ما فرمانده بود و برای ما مولا بود. همت عزیزی بود كه از میان ما هجرت كرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان رو آورد.»

‌‌حسینیه‌ی حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حیات دوكوهه از اینجا آغاز مي‌شد و به همین‌جا باز مي‌گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه‌ی وجود از قلب مي‌آموزند. دوكوهه قطعه‌ای از خاك كربلاست، اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. كسی مي‌گفت: كاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سر‌ی كه میان او و كربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟

هر كه مي‌خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل كربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب اینكه حسین كیست و كربلا كدام است؟ چه بگوییم در جواب اینكه چرا داستان كربلا كهنه نمي‌شود؟

از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند. زمان هر سال در محرم تجدید مي‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی كه جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی كه در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن‌سان كه امام داشت، زیستنی آن‌سان كه امام زیست.

حسینیه‌ی شهدا نیز اكنون در جست و جوی گم‌كرده‌ی خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان كه در حقیقتِ خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.

دوكوهه، خاك و آب و در و دیوارهایش، همه‌ی وجودش با این حضور آن‌همه انس داشته است كه اكنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمي‌یابی. دوكوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجي‌ها. همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالك. از همین‌جا بود كه خون حیات یك بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان مي‌دوید، همین‌جا بود كه عاشورا تكرار مي‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همین‌جا بود كه عاشورا تكرار مي‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمي‌رسید؛ بسیجي‌ها بودند، فداییان امام، گردان گُردان، لشكر لشكر. جواد صراف و اسماعیل‌زاده هم بودند. باقی شهدا را من نمي‌شناسم، تو بگو. هر جا كه هستی، هر شهیدی كه مي‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره‌ی او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند. علم خمینی بر زمین نمي‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم ؟

امسال عید هم گروهی از بچه‌ها آمده‌اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. از جانب آنها مصطفی مأمور شده است كه با دوكوهه سخن بگوید. مصطفی زبان دوكوهه را خوب مي‌داند. مي‌گوید: «... تو را دوست دارم ای دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوی بهشت مي‌دهی. تو را دوست دارم كه دامنت برای یك بار هم آلوده نشد. تو را دوست دارم كه به بودنم هستی دادی. تو را دوست دارم كه تو با حسینم آشنا كردی. تو را دوست دارم كه زندگی را تو برایم تفسیر كردی.»

این‌همه مغموم مباش دوكوهه. امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز كه روح تو عالم را تسخیر كند و نام تو و خاك تو و پرچم‌هایت مظهر عدالت‌خواهی شوند. دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش!