در خانه نشسته بودیم که صدای زنگ خانه به صدا درآمد . همسرم درب آپارتمان را باز کرد که

 ناگهان صدای شیون به گوشم رسید . آمدم از اتاق بیرون بیایم که ایشان  با یک چفیه به دست و

 چشمان گریان جلویم ظاهر شد . شوکه شده بودم . چفیه را به دستم داد و با صدای لرزان به من

 فهماند که این چفیه "آقاست" . چفیه را بی اختیار بر روی صورتم کشیدم . آن را استشمام کردم

 . شمیم عطر یاس بهشتی تمام وجودم را فرا گرفت .  جرات نکردم برای بار دوم استشمامش کنم

 . سنگینی عطر چفیه زمین گیرم کرد .

جریان چفیه هم این بود که حضرت آقا جهت دیدار یکی از خانواده های شهدا تشریف برده بودند

 که همسایه محترم ما توفیق زیارت ایشان و گرفتن چفیه حضرت آقا  را کسب کرده بودند  .

به امید کسب توفیق زیارت حضرت آقا . انشاء الله