دوستان قدیمی شهرک قائمیه (اسلامشهر)

یادداشت پشت عکس :

یادگاری از اسلام آباد غرب - پادگان الله اکبر 

اسامی افراد از چپ به راست :امیر جورابیان - محمد نصرتی- جواد شکوفکی - اسدالله کردآبادی

امضاء : م.ن (محمد نصرتی)   تقدیم به دوست دیرینه جناب آقای سعید طالبی

قبل از قرار دادن عکس در وبلاگ خیلی دوست داشتم از آخرین وضعیت عزیزان بالا مطلع شوم . مخصوصا  برادر نصرتی که یکی از دوستان نزديک و صمیمی شهید طالبی بوده اند . موضوع را از برادر شهید طالبی (حاج رحیم طالبی - دایی عزیزم) پیگیری کردم . خوشبختانه سه نفر از عزیزان در عکس را می شناختند . برادران امیر جورابیان ، محمد نصرتی و اسدالله کردآبادی . خدا را شکر هر سه عزیز هم اکنون از یادگاران دفاع مقدس هستند . خیلی خوشحال شدم . قرار شد شماره تماس عزیزان را هم تهیه کنند تا اگر توفیقی باشد دیداری با دوستان داشته باشیم و این وبلاگ را با خاطرات آن عزیزان مزین و پربارتر کنیم .برای پربارکردن این بخش ، تصمیم گرفتم تا یکی از دست نوشته های شهید طالبی را که حاکی از دلتنگی شهید برای برادر نصرتی می باشد درج کنم . خیلی دوست دارم تا برادر نصرتی شخصا این مطلب را مطالعه و احساس خود را بیان نمایند . ضمنا از آخرین وضعیت برادر جواد شکوفکی هم ما را بی خبر نگذارید .

 

دست نوشته شهید سعید طالبی :

۱۳۶۴/۱۱/۱۱   جمعه بهمن ماه

  امروز صبح بعد از نماز صبح رفتیم مراسم صبحگاه . با اینکه جمعه بود ولی مراسم صبحگاه اجرا شد . بعد از صبحگاه و صبحانه خوردن مشغول خواندن و حفظ کردن کد شدم . بعدا رفتم چادر ارکان گروهان بهشتی از گردان مالک . در این فاصله ای که من آن جا بودم محمد نصرتی به اتفاق جورابیان برای دیدن من می آیند و بعد از اینکه مرا پیدا نمی کنند برمی گردند می روند . از این مساله خیلی ناراحت شدم و حسابی حالم گرفته شد چون نصرتی را ۴ الی ۵ ماه است که نمی بینم و من هم خیلی به نصرتی علاقه دارم به وبژه که قدیمی ترین دوستم می باشد با این حال نتوانستم ببینم و حالم گرفته شد . بعد از آن رفتم لب رودخانه برای حفظ کردن کد که تقی سعیدی از بچه های دبیرستان سپاه سال اولی را دیدم با او مقداری صحبت کردم و برگشتم . در برگشت امیرجوبیان با نصرتی و حسین رجبی و داود غلامی را دیدم که از صبح آمده بودند ، نرفته بودند بلکه رفته بودند به بچه های دیگه سربزنند . با آنها خوش و بش کردم . از دیدن محمد (نصرتی)خیلی خوشحال شدم . من در تمام دوستانم هیچ کس را به اندازه محمد دوست ندارم بعد از اینکه با محمد کلی صحبت کردم آنها رفتند . البته من تا جاده بدرقه شان کردم .