سعید یه ساعت مچی کامپیوتری داشت که یه برنامه تو ساعتش بود که آهنگ پخش می کرد . سعید هر موقع خونه ما میومد برادرم کوچکم سعید ساعت رو می گرفت و تا وقتی که سعید (طالبی) از خانه ما برود با آن ساعت بازی می کرد . دیگه خود سعید هر وقت میومد خونه ما ، اول ساعت مچی اش رو باز می کرد می داد به داداشم بعد میومد داخل خونه ، یه اخلاقی هم که سعید (طالبی) داشت این بود که با وجود اینکه ما خیلی با هم صمیمی بودیم اما هیچوقت داخل منزل نمی آمد ، داخل حیاط یک درخت تنومندی داشتیم که همیشه می رفتیم زیر درخت می نشستیم و صحبت می کردیم . می گفت اینجا راحت ترم . هیچکس هم از این مسیر عبور نمی کرد . بارآخری که اومد خونه ما ، هیچوقت یادم نمی ره ، وقتی ساعتش رو به سعید ما داد موقع رفتن دیگه ساعت رو پس نگرفت و گفت : برای خودت .