سه راهی شهادتپس از آشنایی تلفنی با برادران مهدی خراسانی و قاسم دولت آبادی از یادگاران گردان حمزه ، قرار شد برنامه ای را ترتیب بدهیم تا دیداری با خانواده شهید طالبی داشته باشیم . تا اینکه پس از هماهنگی با خانواده شهید روز جمعه ۹ دی ماه برای این دیدار هماهنگ شد . دیدار با همرزمان دایی شهیدم حال و هوای دیگری به من بخشیده بود . مخصوصا دیدار با تنها شاهد شهادت آن شهید . شاید در خصوص شهادت شهید سعید طالبی از زبان دوستان ایشان و کسانی که در اوایل روزهای شهادت به خانواده شهید  سرکشی می کردند مطالبی شنیده شده بود و خانواده شهید نیز از نحوه شهادت بطور کلی اطلاع پیدا کرده بودند ، ولی شنیدن نحوه شهادت شهید از زبان تنها شاهد واقعه یک حال و هوای دیگری به این دیدار بخشیده بود . حوالی ساعت ۴.۵ بعداز ظهر برادر خراسانی و برادر دولت آبادی تشریف آوردند . خانه شهید برایشان آشنا بود . زمان جنگ به این خانه آمده بودند . در این دیدار علاوه بر پدر شهید ، دو برادر شهید نیز حضور پیدا کرده بودند . پس از احوالپرسی ، برادر دولت آبادی شروع به بیان شرح حادثه نمود . حادثه ای که به نقل از ایشان به ماجرای خشایار و سه راهی شهادت معروف شده بود . حادثه بسیار دردناک تر از آن چیزی بود که شنیده بودیم . بغض در گلوی برادر دولت آبادی در حال ترکیدن بود اما هر طور بود اجازه نداد تا این بغض شکسته شود . خود ایشان اظهار داشت که ۲۵ سال است که نتوانسته این صحنه را برای کسی بازگو کند ولی به هر حال این سکوت شکسته شد و حرفهایی بر زبان آمد که دستان پدر شهید را مجبور می کرد  هر از چندگاهی بر روی چشمان پر از غم و اندوه بکشاند . چقدر سخت و جانسوز است که یک پدر ، این حرفها را در خصوص جوانش بشنود . حقیقتش این بود که می خواستم قبل از دیدار ، به برادر دولت آبادی سفارش کنم که در بیان موضوع  به جهت رعایت حال پدر شهید ملاحظاتی را داشته باشد اما با خودم گفتم که خانواده شهید از نحوه شهادت شهید مطلع هستند اما از حالات خانواده شهید فهمیدم که قطعا نحوه شهادت شهید را با این جزئیات نشنیده بودند . برادران شهید هم دریایی از سوال بودند سوالاتی که شاید برای پرسیدنشان ۲۵ سال صبر کرده اند . شاید در این ۲۵ سال کسی را پیدا نکرده بودند تا این سوالات را از آنها بپرسند .  برادر خراسانی هم جهت پاسخگویی به سوالات به کمک برادر دولت آبادی می آمد . همان شب هر کاری کردم تا بتوانم شرح ماجرا را بنویسم و برای وبلاگ آماده کنم جرات نکردم . شاید حق من نبود تا این موضوع را روی کاغذ بیاورم . به همین خاطر از برادر  دولت آبادی خواهش کردم تا ایشان ماجرا را روی کاغذ بیاورند و ایشان نیز پذیرفتند .  راستی ما نسل سومی ها تا بحال به این نکته توجه کرده ایم که یادگاران دفاع مقدس چه گنجینه پرارزشی در جامعه ما هستند و ما چه بی تفاوت نسبت به آنان مواجه می شویم . چه حرفهای پر دردی را در گوشه ای از درون خود نهفته اند و شاید هر روز آنها را در ذهن خود مرور می کنند . بگذریم ... ولی ما نسل سومی ها خیلی به این دلاوران و یادگاران بدهکاریم و از روی همرزمان شهیدشان شرمنده . باید فکری کرد ...