۱۳۶۴/۱۱/۰۷

دیشب ساعت حدود ۱۲به گردان بر پا زدند بدون اطلاع واحدها ، بعد از اینکه بیدار شدیم چون چادرها کم بود کسی برای داد و بیداد کردن به طرف چادرها نیامده بود . بعد از تیراندازی در زمین صبحگاه به خط شدیم ، حرکت کردیم به طرف منطقه مانور گردانها که در مقابل چادرهای گروهان ها می باشد . بعد از اینکه حرکت کردیم به منطقه که رسیدیم انفجارات شروع شد . در میان انفجارها ، گردان به ستون دو شد . همه دوباره برگشتیم به زمین صبحگاه . برادر مجتهدی معاون گردان صحبتهای عرفانی خیلی جالبی کرد که همه بچه ها گریه می کردند . بعد از مقداری صحبت درباره عدم پیروزی در عملیاتها که علتش کم شدن معنویت ذکر می شد ، برادر مجتهدی بچه ها را به حال خودشان گذاشت تا هر کس گریه می کند بکند. من هم حدود یکساعت فقط به خودم فکر کردم . به پرونده سیاهم ، خودم رویم نمی شد که از خدا چیزی بخواهم . آخر وضعم خیلی خراب است اگر چیزی از خدا بخواهم نمی گوید آن چیزی را که من گفتم تو چرا عمل نمی کردی ؛ بعد من هیچ جوابی ندارم . بعد از اینکه مقداری فکر کردم  رفتم خوابیدم .