داشتیم برمی گشتیم عقب . سر راه دیدم ده ، دوازده نفری افتاده اند رو زمین . از بچه های خودمان

بودند . رفتیم بالاسرشان . نه تیری خورده بودند ،  نه ترکشی ،  نه هیچ . سرم را گذاشتم روی سینه

یکیشان . قلبش  می زد ؛ آرام آرام آرام .

 توی گرمای شصت ، هفتاد درجه ، برای مردن تیر و ترکش لازم نیست . چند ساعت آب نداشته

باشی کافیست .

منبع : کتاب روزگاران (کتاب عطش) روایت فتح