عکس یادگاری - گردان کمیل

گردان کمیل سال 63

 اردوگاه روبروی دوکوهه - اردوگاه گردان کمیل - زمستان ۱۳۶۳ - قبل از عملیات بدر

نشسته از راست : ؟،؟،شهید سعید طالبی،سیدرضا حسینی ،؟

ایستاده از راست : ؟،؟،؟،؟،شهید صفر رحمانی

دوستان عزیز : اگر از وضعیت برادر سیدرضا حسینی خبری دارند ما را هم مطلع نمایند .

 

شهید سعید طالبی در کنار مرحوم حاج ذبیح ا... بخشی یادگار 8 سال دفاع مقدس

شهید طالبی و حاج بخشی

سلام من رو به حضرت زهرا (س) برسان

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

 

راز فریاد آیت الله بهجت (ره) در سلام نماز

راز فریاد آیت الله بهجت (ره) در سلام نماز


«تهران زندگی می كردم، كارم در زمینه كامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یكی از نمازهایی را كه آیت الله بهجت (ره) می خواندند را دیدم و لذت بردم.


تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت الله بهجت (ره) بخوانم، همین كار را هم كردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشكوهی كه در تلویزیون دیدم در قم اقامه می شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه ام را طوری تنظیم كردم كه هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

یك سال كارم همین شده بود، هر روز صبح می رفتم قم نماز می خواندم و برمی گشتم، در این زمان شیطان هم بیكار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می كرد كه چرا از كار و زندگی می زنی و به قم می روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .

كم كم نسبت به فریادهای آیت الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می كشه؟ چرا داد می زنه؟ چرا با درد سلام می ده؟ حساسیتم طوری شده بود كه خودم قبل از سلام های آقا سلام می دادم.

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می كشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می خونم، این هفته هفته آخرمه …

یك روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افكار خودم غوطه ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می زدم، آقا اگر بهم نگی می رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افكار بودم كه آیت الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند كرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می گفتم؟ من كه تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می گفتم آقا چطور حرف های من را شنید؟ در همین افكار بودم تا اینكه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینكه برم صف اول!

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می خواندم، یك دفعه تعجب كردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یك دربی باز است به یك باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو كی باز كردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب كردم، باغ سر سبز و پر از میوه ای بود، خدای من این باغ كجا بوده؟ در همین افكار بودم كه به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محكم بسته شد، یك لحظه از خواب پریدم.

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل كندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاكی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می كشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می رفتم و سپس به تهران بازمی گشتم تا آقا رحلت كردند.»

این مطالب خاطرات یكی از نمازگزاران حضرت آیت الله العظمی بهجت (ره) بود كه توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.
 

نامه عبدالله والی به عماد مغنیه

 

نامه عبدالله والی به عماد مغنیه

پایگاه خبری مقاومت اسلامی لبنان (حزب الله) نوشت: روح جهاد و اخلاص مرزی نمی‌شناسد. سربازان خمینی و خامنه‌ای هرچه گمنام‌تر باشند، درخشنده‌تر می‌شوند. در عالم عاشقی و سرسپردگی، ضاحیه بیروت و بشاگرد فاصله‌ای ندارند.

به گزارش مشرق، در مقبره نورانی حاج رضوان، کنار عکس شهید «حاج عماد مغنیه»، تصویری است از «حاج عبدالله والی». هیچ‌کدامشان را کسی نمی‌شناخت، امروز اما...
سنت خدا به‌گونه‌ای دیگر است. شاید این نزدیکیِ تصاویر، حاکی از نزدیکی ارواحِ بزرگشان باشد در مقام «عند ربهم یرزقون». الله اعلم.
«شب حیات انسان با انقلاب اسلامی ایران، در فجر صادق خویش داخل شده است و شایسته است که اکنون منتظر صبح باشیم، صبح دولت یار. بگذار آنان ما را هرچه می‌خواهند بخوانند؛ ما که خود می‌دانیم این اراده خداست که با دستان ما به تحقق می‌رسد و این شمس ولایت است که از افق وجود ما طلوع می‌کند. اگر در جست‌وجوی امام زمان هستی، او را در میان سربازانش بجوی. از نشانه‌های خاص آنان این است که همچون نور، دیگران را ظاهر می‌کنند و خود را نمی‌بینند.» شهید آوینی
 
 
 
شادی روح حاج عبدالله والی سردار سازندگی بشاگرد صلوات

خاطره ای از برادر مجید رمضانی

سعید یه ساعت مچی کامپیوتری داشت که یه برنامه تو ساعتش بود که آهنگ پخش می کرد . سعید هر موقع خونه ما میومد برادرم کوچکم سعید ساعت رو می گرفت و تا وقتی که سعید (طالبی) از خانه ما برود با آن ساعت بازی می کرد . دیگه خود سعید هر وقت میومد خونه ما ، اول ساعت مچی اش رو باز می کرد می داد به داداشم بعد میومد داخل خونه ، یه اخلاقی هم که سعید (طالبی) داشت این بود که با وجود اینکه ما خیلی با هم صمیمی بودیم اما هیچوقت داخل منزل نمی آمد ، داخل حیاط یک درخت تنومندی داشتیم که همیشه می رفتیم زیر درخت می نشستیم و صحبت می کردیم . می گفت اینجا راحت ترم . هیچکس هم از این مسیر عبور نمی کرد . بارآخری که اومد خونه ما ، هیچوقت یادم نمی ره ، وقتی ساعتش رو به سعید ما داد موقع رفتن دیگه ساعت رو پس نگرفت و گفت : برای خودت .

 

خاطره ای از برادر مجید رمضانی از دوستان صمیمی شهید

یادم میاد وقتی کوچکتر که بودم برای تهیه لباس به یک مغازه لباس فروشی در خیابان ۱۴ تهرانسر می رفتیم . وقتی سوال می کردم که چرا همیشه به این مغازه می آییم متوجه می شدم که صاحب این مغازه یکی از دوستان قدیمی و صمیمی دایی ام  هستند . البته ایشان هنوز با دایی های دیگرم در ارتباط هستند . چند وقت پیش برای انجام کاری به تهرانسر رفتم . اتفاقا کارم در یکی از پاساژهای خیابان ۱۴ بود . بعد از اینکه کارم تمام شد از یکی از کسبه ها سوال کردم آیا آقای رمضانی هنوز در این خیابان مغازه دارند که اظهار داشتند کسبه این محل را خوب نمی شناسند . تصمیم گرفتم تا خودم بگردم و مغازه را پیدا کنم . موقعیت مغازه تا حدودی در ذهنم بود . خودم را به حوالی مغازه رساندم و پس از سرک کشیدن به داخل چند مغازه ، آقا مجید را دیدم . عکس ایشان را هم داشتم . اگر چه حدود ۲۵سالی از تاریخ عکسی که با شهید طالبی داشت می گذشت اما زود ایشان را شناختم . داخل مغازه مشتری بود . منتظر ماندم تا مشتری ها رفتند و مغازه خلوت شد . وارد مغازه شدم . سلام کردم . سوال کردم که مرا می شناسید ؟ خوب طبیعی بود که مرا نشناسند . خودم را معرفی کردم . استقبال گرمی از من کردند و خیلی خوشحال شدند . با شنیدن نام سعید طالبی انگار تمام خاطرات گذشته جلوی چشمانش آمد . در این چند دقیقه ای که در خدمتشان بودم دو خاطره از ایشان تعریف کردند که برایتان نقل می کنم . 

خدمت سربازی من در دهلران بود و سعید هم از طریق بسیج به شلمچه رفته بود . وقتی از جای همدیگه مطلع شدیم قرار گذاشتیم تا یکروز همدیگرو ببینیم . تو یکی از روزهای تابستان ، وقتی که من در مرخصی بودم ، سعید با موتور تریل از شلمچه تا دهلران را آمده بود . من هم چون مرخصی بودم و بعدا فهمیدم با سعید خیلی دعوا کردم که چرا بدون هماهنگی آمده بود . انصافا مسافت خیلی زیادی رو برای دیدن من اومده بود . هم رزمان من تعریف می کردن که یکنفر با موتور تریل که صورتش رو هم با چفیه پوشانده بود سراغت اومده بود چون هوا هم خیلی گرم بوذ هر کاری کردیم که مقداری آب یا شربت بخورد از روی موتور پایین نیامد و می گفت چون دیر شده باید حتما زود برگردد .

عکسهایی از حضور حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در جمکران

 

 

 

 

 

 

 

الله بنده سی ...

 

آقا مهدی...
دلم برات تنگ شده آقا مهدی...
مخصوصا برای این تکه کلامت که خیلی با دل بچه بسیجی ها بازی میکرد...
"الله بنده سی"...
کجا موندی بنده ی مومن خدا...

چرا حاج همت در پوتین بسیجی آب خورد ؟

 

 

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول

سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را

فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه*ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه

 بچه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی*های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش

صحبت می کرد.

 

فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبتهای فرمانده لشگر گوش کند،

توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش

نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد.

سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه 

خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».


کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و

خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»


سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه

به سمت جایگاه حرکت کردن.


حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب»


بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به

شمردن. بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. حاجی کمی تن صدایش را بلندتر

کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»


بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد،همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای

راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای

خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و

قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه

جور تنبیهی است؟



حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به

دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!»

بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند

گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می

خوره». جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق

صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.

 

 

یادگاری از شهید رضا پوراحمد

غم عشقت بیابان پرورم کرد

هوای وصل بی بال و پرم کرد

به من گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

من آمده ام گدای این در گردم

مشمول عطا و لطف داور گردم

 

با دست تهی آمدنم عیبی نیست

عیب است که با دست تهی برگردم

حسین جان

تقدیم به برادر و استاد عزیزم ، دوست با وفا و زحمتکش گروهان از واحد مخابرات

عزیز دل و نور چشم سعید طالبی

امیدوارم که زحمات بی دریغ شما مورد رضای خداوند قرار گیرد و همواره ما را از دعای خیر فراموش نکنید چون سخت محتاج دعای دوستان هستم

برادرت رضا پوراحمد - جبهه مهران - روز عاشورای ۱۳۶۴ - سنگر مخابرات

مخابرات گردان حمزه

 

مکان : اردوگاه آموزشی مخابرات در کرخه

زمان : قبل از عملیات والفجر ۸ - ۹/۶۴

از راست : شهید سعید طالبی - ؟- برادر قاسم دولت آبادی

 

خاطره ای از شهید مهدی شجاعیان

خاطره ای از شهید مهدی شجاعیان

به روایت: محمد کاری (از گردان مالک)

از راست به چپ: شهید مهدی شجاعیان، محمد کاری

مکان: باغچه کنار ساختمان تبلیغات لشکر کنار میدون صبحگاه دوکوهه

زمان: تابستان ۱۳۶۴

عکاس: مهدی مقیسه

مهدی شجاعیان از دوستان و بچه محل‌ها (بچه‌‌های یکی از مساجد محل که حقیر توشون فعالیت داشتم) بود که همیشه توی منطقه از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا از گردان خودمون – گردان مالک- به گردان حمزه برم و بهش سر بزنم.

خیلی بچه ساکت و مظلوم و مومنی بود، خیلی نوربالا می‌زد و در کل حال قشنگی داشت.

مثلاً یه بار که فکر کنم بعد از عملیات بدر و قبل از عملیات عاشورای ۴ بود و من در توپخانه ۶۳ خاتم الانبیا(ص) بودم که برای مرخصی اومدم دوکوهه. هم موقع رفت و هم موقع برگشت اومدم یکی دو شب پیش مهدی و برو بچه های باحال گردان حمزه خوابیدم تا بعد که برم مقرمون که توی جفیر بود.

یادمه موقع برگشتن از تهرون، مادر خدابیامرزم برام کوکو سبزی و نون بربری گذاشته بود که به اصطلاح توی قطار بخورم و غذای عجیب غریب قطار رو نخورم! ولی من نخوردمشون! و آوردمشون ساختمون گردان حمزه پیش مهدی و بچه ها.

صبح بود که رسیدم پیششون. گشنمون بود و من با آب و تاب گفتم که براتون یه غذای ننه پز غیر منتظره دارم، اون هم با نون بربری!!! که بچه ها امون ندادند و ریختن سر ساک من و بقچه و مشمای کوکوها و نون بربری ها رو در آوردن و کلی حال کردن. خوب یادمه خدا بیامرز شهید سعید طالبی که عکسش رو هم گذاشتین خیلی شیطونی کرد. کلی هم بذله گویی کرد که بماند…..

منبع : سایت شهید مهدی برزی

نامه بدون سلام به هاشمی رفسنجانی!

نامه بدون سلام به هاشمی رفسنجانی!

 

آقای هاشمی. مدتی بود نبودید دلمان برایتان زیادی تنگ شده بود. مصاحبه تان با فصلنامه مطالعات بین المللی را که خواندم بیش از پیش عاشقتان شدم. شما ادم خوبی هستید و به همین دلیل هم هست که پشت سرتان حرف زیاد است، آخر پشت سر آدم های خوب حرف زیاد است. شما مصداق ضراب المثل هر که بامش بیشتر برفش بیشتر، شده اید. هرچه ادم خوبتر، حرف هم پشت سرش بیشتر است. شما آنقدر خوب بودید که ما نمی دانستیم. شما خیلی عمل گرا هستید. شما خیلی خوب هستید. اگر همه مخالفین با هم جمع می شدند و می خواستند نامه بدون سلام به اقا بنویسند عمرا می توانستند، اما شما در عمل ثابت کردید و پا را از حرف زدن فراتر گذاشتید. دست شما درد نکند که در جنگ بودید. اگر شما در جنگ نبودید معلوم نبود چه بر سر ما می آمد. تجربیات شما در جنگ خیلی کارآمد بوده و هست! امروز من معنای شعار نه شرقی نه غربی را هم فهمیدم. مدت ها بود که عوامانه فکر می کردم اما شما مرا از خواب غفلت بیدار کردید. از شما ممنونم که در زمان قطعنامه سازمان ملل با مذاکره وارد شدید. خیلی خوب است که شما اهل مذاکره هستید. راستی، یک مشتری خوب برای باغهای رفسنجان پیدا شده است، ایا اهل مذاکره هستید؟ در باب مهدی چه، اهل مذاکره هستید؟ و حکم فائزه چه؟ باز هم اهل مذاکره هستید؟ حاضرید چقدر بدهید فائزه زندانی نشود. اما اینبار مذاکره فایده ندارد. قوه قضاییه هوشیار است و بیدار. همیشه روحیه اعتدال شما را می ستودم. روحیه اعتدال شما را دوره اول ریاست جمهوری تان شناختم. خوب یادم نیست در جمع دانشجویان کدام دانشگاه صحبت می کردید، اما خوب یادم است جمله ای که گفتید: "ضرورتی برای چادر برای خانم ها وجود ندارد، اما حجاب باید کامل باشد" (نقل به مضمون) حقا که شما سردار سازندگی هستید. شما خیلی خوب راه را برای "آزادی اندیشه" باز کردید. شما بخوبی اندیشه ها را آزاد کردید. ما آزادیمان را مدیون تو هستیم نه خاتمی! خاتمی فقط شعار می داد اما این تو بودی که عملگرا بودی. شعار بی عمل مانند زیر شلواری بدون کش است!!! ممنونیم از شما که عملگرا بودی و همچنان هستی! مردی با عبای شکلاتی لایق خودت است نه آن خاتمی بزدل که پای صندوق رای حاضر شد و رای داد. این شمایید که خلبان دل ملت هستید، قالیباف خیالباف است که خود را خلبان می داند. محسن رضایی هم پای درس شما نشسته است که ادعای دکترین اقتصاد می کند وگرنه از خودش که چیزی ندارد. بعضی ها می گویند که شما نزدیکترین فرد به رهبر و امام خمینی بودید. اما من می گویم، رهبر و امام خمینی نزدیکترین افراد به شما هستند. شما خیلی خوب هستید. حتی اگر آقا هم در نماز جمعه معروف گفتند که افکارشان به شما نزدیک نیست احتمالا اشتباه کردند. شما راست می گوید نه امام خمینی. شما می گویید آمریکا ابر قدرت دنیاست پس باید با آن وارد مذاکره شویم اما امام خمینی گفت آمریکا شیطان بزرگ است. شاید هم چون شما انسان معتدلی هستید، حتی با شیطان هم وارد مذاکره شوید، خدا را چه دیده اید! کاش آن روزی که شیطان سجده نکرد و رانده شد شما آنجا می بودید بلکه با مذاکره از رانده شدن شیطان از بارگاه الهی جلوگیری می کردید! آقای هاشمی اگر آقای خامنه ای و امام خمینی و آیت الله بروجردی و آقای مصباح و جانباز موسی سلامت و حاج محمد ابراهیم همت و حاج حسین شریعتمداری و تمام کسانی که ادعا می کنند قدمی برای انقلاب برداشته اند، بر یک سوی الاکلنگ بنشینند و شما به سوی دیگر بنشینید، به یکباره همه آنها به آسمان پرتاب می شوند و شما به زمین می آیید. چون خوبی های همه آنها انگشت کوچکه خوبی های شما نیز نمی شود. آخر این شما بودی که عمل گرا بودی، اعتدال گرا بودی، قطعنامه را پذیرفتی، دوست داشتی با عربستان ارتباط داشته باشی اما دست های پشت پرده نگذاشتند، با مصر و آذربایجان و ترکمنستان و کوفتستان و زهرمارستان مذاکره کنی اما باز هم نگذاشتند. این شما بودی که جنگ را سر سامان دادی؛ آخر شما هم فرمانده جنگ بودید و هم قائم مقام فرمانده کل قوا، اختیاراتتان هم بالا بود، حتی بالاتر از ارتفاع دیوارهای منزلتان. خرمشهر را هم شما فتح کردید چون فرمانده جنگ شما بودید، حتی فتنه 88 را هم شما با نامه بدون سلام هم پهن و هم جمع کردید چون خیلی اعتدال گرا بودید. اگر دیدار شما با خانواده کشته شدگان فتنه 88 نبود، این انقلاب پابرجا نبود. در نهایت عذرخواهی می کنم که سر شلوغتان را درد آوردم. به امید آن روزی که، در تقویم ها بنویسند آغاز روابط جمهوری اسلامی با شیطان بزرگ آمریکا. آن روز شما به ما تبریک می گویی و ما مطمئن می شویم در مذاکره با شیطان کلاه بزرگی بر سرتان رفته است.

منبع: وبلاگ " جلبک ستیز "

 

پادگان دوکوهه - فروردین 65

 

پادگان دوکوهه روبروی ساختمان حمزه سیدالشهداء (ع)

زمان : ۲۷-۱-۶۵

از راست به چپ (بالا) : حسین صالح - شهید سعید طالبی

از راست به چپ (پایین) : ناشناخته - شهید صفر رحمانی فر - شهید حمید سربی - شهید محمود پیربداغی- شهید محمدتقی (سعید) جباری

 

دست نوشته شهید طالبی در اولین روز سال نو

 

اول فروردین ماه ۱۳۶۵

امروز صبح بعد از نماز و صبحانه خوردن ، ساعت ۸ از رادیو به پیام

نوروزی امام گوش کردم ، امام عجب پیامی داده ، آدم را دگرگون    

می کند . خیلی پیام عارفانه ای بود . تا شب بیکار بودیم . قرار است

چند روز اینجا بمانیم به عنوان احتیاط نیروهای خط ، آدم وقتی در این

گونه مناطق است روزهایی مثل عید برایش مطرح نیست .

در این مکانها عید روزی است که عملیات بشود ، پیروزی نصیب اسلام

شود .

فکر می کنم امسال پنج یا ششمین بهار(عید) است که در منزل

نیستم . عصر مقداری با سیداصغر توفیقی صحبت کردم .

 

دست نوشته شهید سعید طالبی

 

۱۳۶۴/۱۱/۰۷

دیشب ساعت حدود ۱۲به گردان بر پا زدند بدون اطلاع واحدها ، بعد از اینکه بیدار شدیم چون چادرها کم بود کسی برای داد و بیداد کردن به طرف چادرها نیامده بود . بعد از تیراندازی در زمین صبحگاه به خط شدیم ، حرکت کردیم به طرف منطقه مانور گردانها که در مقابل چادرهای گروهان ها می باشد . بعد از اینکه حرکت کردیم به منطقه که رسیدیم انفجارات شروع شد . در میان انفجارها ، گردان به ستون دو شد . همه دوباره برگشتیم به زمین صبحگاه . برادر مجتهدی معاون گردان صحبتهای عرفانی خیلی جالبی کرد که همه بچه ها گریه می کردند . بعد از مقداری صحبت درباره عدم پیروزی در عملیاتها که علتش کم شدن معنویت ذکر می شد ، برادر مجتهدی بچه ها را به حال خودشان گذاشت تا هر کس گریه می کند بکند. من هم حدود یکساعت فقط به خودم فکر کردم . به پرونده سیاهم ، خودم رویم نمی شد که از خدا چیزی بخواهم . آخر وضعم خیلی خراب است اگر چیزی از خدا بخواهم نمی گوید آن چیزی را که من گفتم تو چرا عمل نمی کردی ؛ بعد من هیچ جوابی ندارم . بعد از اینکه مقداری فکر کردم  رفتم خوابیدم .

 

شهدای دبیرستان مکتب الصادق (ع)

 

اولین اردوی دبیرستان مکتب الصادق (ع) - سایت دزفول

نفر سمت راست آقای فرزین شهید سعید طالبی است

 

یاد و خاطره یکصد شهید

دبیرستان سپاه تهران - مکتب الصادق (ع) گرامی باد

 

عکس یادگاری

جبهه مهران - شهریور ۱۳۶۴ موتورخانه

از راست به چپ (ایستاده) : شهید عسگری - شهید سعید طالبی - محجوب

از راست به چپ (نشسته) : ؟ - آقایی - ابراهیمی - کریم زاده

 

مشروح خطبه های ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در 14 بهمن ماه

رهبرم قاطع سخن گفت و دلم را شاد کرد

 

قاطعانه لرزه بر اردوگه بیداد کرد

 

با توکل بر عنایتها و الطاف خدا

 

در نماز جمعه چون جدش علی فریاد کرد

 

سرفرازم از خروش و اقتدار رهبرم

 

قدرت پوشالی دشمن همه بر باد کرد

 

 جهت مشاهده مشروح خطبه ها ، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید .

منبع : سایت همشهری

  

ادامه نوشته

بیست و پنجمین سالگرد شهادت

 

اینجانب سعید طالبی هیچگونه مطلبی به عنوان وصیت نامه ندارم بغیر

یک مطلب و آن اینکه اگر می خواهید در راه راست باشید و رستگار

شوید و از گردونه امت حضرت محمد(ص) خارج نشوید حرفهای

حضرت امام خمینی را مو به مو اجرا کنید . مطمئن باشید پیروز و

سربلند خواهید بود چه این دنیا چه آن دنیا .

 

۱۱ بهمن ماه بیست و پنجمین سالگرد شهادت

 

شهید مفقودالجسد سعید طالبی گرامی باد

 

راستی ای شهید گرانقدر     چه بود راز مفقودالجسد شدنت

 

به که اقتدا کردی که چنین          جسم خود به خاک هم نسپردی

 

بی نشان شدی که این یعنی         اقتدا به فاطمه(س) کردی 

 

یادگاری از شهید محسن گلستانی

در یکی از دفاتر شهید طالبی به دو بیت شعر زیر برخوردم که در ذیل شعر نوشته شده بود

"یادگاری از شهید محسن گلستانی"  .

تصمیم گرفتم با درج دو بیت یادگاری شهید گلستانی ،

          وبلاگم را مزین به نام این شهید گرانقدر کنم              

روحش شاد      یادش گرامی

تن را در اشک شستشو باید کرد

 

دل را از غیر رفت و رو باید کرد

 

چون پاک شود وجود(ش) از آلایش

 

آن گه جان را نثار او باید کرد

 

به ياد شهيد مهدي سادات

 

از راست : شهید مهدی سادات - شهید سعید طالبی

نامه شهید مهدی سادات به شهید سعید طالبی

جهت مشاهده به ادامه مطلب مراجعه فرمایید .

ادامه نوشته

محسن پیرهادی به دوستان شهيدش پیوست

جانباز ۸ سال دفاع مقدس، بسیجی دلاور، خادم الحسین گردان حمزه سیدالشهداء، محسن پیرهادی به خیل شهیدان پیوست.

شهادت این جانباز بزرگوار را به خانواده، بازماندگان، دوستان و همرزمان ایشان تسلیت عرض نموده و امیدواریم که خداوند متعال به خانواده معظم این بسیجی بی ریا و دلاور، صبر و اجر عنایت بفرماید

روحش شاد

پیکر مطهر این عزیز روز سه شنبه ۴ بهمن ماه در بهشت زهرا تشییع خواهد شد.

مادران چشم انتظار

 

«طرح سرشماری نفوس ومسکن»


به در خانه ای می روند پیرزنی درب را باز می کند


وقـتی پرسیده می شــود : تعداد جمعیت خانوار؟


پیرزن سرش را می اندازد پایین و می گوید :


میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟


می گویند : چرا؟


یه خورده صبر می کند و جواب می دهد:


آخه الان دقیق نمی‌دونم.


شاید فردا از پسرم خبری بشه.....

 

شهدا شرمنده ایم

 

کلام بزرگان

همت انسان

گرچه انسان از موعظه دیگران بی نیاز نیست ،لکن موعظه ای که از

درون انسان بر می خیزد بهترین موعظه است،چون هر کس به صفات و

عیوب خود از همه آگاه تر است.

باید همت انسان این باشد که خود را محاسبه کند. اگر دیگران ما را

محاسبه نکنند ، دلیل نمی شود که ما خود را محاسبه نکنیم . محاسبه،از

لغزش های آینده انسان جلوگیری می کند.

نایب امام زمان، امام خامنه ای

 

اضافه کردن نام گردان کمیل به وبلاگ

 

گردان کمیل و حمزه

در بررسی آثار بجا مانده از شهید سعید طالبی متوجه شدم که بخش قابل توجهی از آثار مربوط به زمان حضور ایشان در گردان کمیل بوده که طبق اظهارات همرزمان ایشان ، شهید سعید طالبی تا سال ۶۴ در گردانهای عمار و کمیل حضور داشته و از سال ۶۴ به گردان حمزه پیوسته است که این مطلب  در عکسهای موجود نیز مشهود است .  لذا احساس کردم  نام گردان کمیل و شهدای گردان در این وبلاگ خالیست . به همین خاطر نام گردان کمیل را به نام وبلاگ اضافه کردم انشاء ا... رزمندگان گردان کمیل هم در پربارترکردن وبلاگ این حقیر را یاری کنند .

 

به یاد شهید محمذعلی طالبی پور

شهید محمدعلی طالبی پور

نامه شهید محمدعلی طالبی پور به شهید سعید طالبی

بنام ا... پاسدار حرمت خون شهیدان

با سلام و درود خدمت آقا ولی عصر(عج) امام زمان و با سلام و درود بر نایب بر حقش امام امت خمینی کبیر دامت برکاته و با عرض سلام خدمت تمامی رزمندگان کفرستیز خصوصا برادر عزیز و سرور گرامی سعید . امیدوارم که حال شریفتان خوب باشد و همیشه در کارهای خیرتان موفق و موید باشید . باری سعید جان اگر از احوالات برادر کوچکت و نوکر حقیرت محمدعلی خواسته باشی خداوند عنایتی کرده و نعمت سلامتی را به این حقیر عطا کرده است و هیچگونه ملالی نیست به جز دوری شما عزیزان که از خداوند می خواهم هر چه زودتر به این حقیر توفیق عنایت کند و به شما برادران عزیز و رزمنده بپیوندم انشاء ا... . سعید جان نامه پر از مهر و محبتت در تاریخ ۸/۱۱ بدستم رسید و باور کن بیش از اندازه خوشحال شدم و اما سعید جان در نامه ات ذکر کرده بودی که شما را از یاد بردم ولی باور کن سعید جان دلم خیلی برات تنگ شده و من فکر می کردم که از بچه ها سوا هستی به هر حال می بخشی چون واقعا نتوانستم حق برادری را ادا کنم . خوب سعید جان دیگر چطوری انشاء ا... که حالت خوبه و این بنده حقیر را دعا می کنی . خوب سعید جان خیلی وقت شریفت را نمی گیرم و تو و تمامی برادران رزمنده را به خداوند متعال می سپارم ضمنا سعید جان از طرف این حقیر به تمامی بچه ها سلام برسان و برادران علی یعقوبی ، ناصر و خانواده ام و خودم به تو برادر عزیز سلام می رسانم و برای شما آرزوی سلامتی می کنم .

امضاء- محمدعلی طالبی پور

۶۳/۱۱/۸

خدایاخدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

دیدار رزمندگان گردان حمزه با خانواده شهید طالبی

سه راهی شهادتپس از آشنایی تلفنی با برادران مهدی خراسانی و قاسم دولت آبادی از یادگاران گردان حمزه ، قرار شد برنامه ای را ترتیب بدهیم تا دیداری با خانواده شهید طالبی داشته باشیم . تا اینکه پس از هماهنگی با خانواده شهید روز جمعه ۹ دی ماه برای این دیدار هماهنگ شد . دیدار با همرزمان دایی شهیدم حال و هوای دیگری به من بخشیده بود . مخصوصا دیدار با تنها شاهد شهادت آن شهید . شاید در خصوص شهادت شهید سعید طالبی از زبان دوستان ایشان و کسانی که در اوایل روزهای شهادت به خانواده شهید  سرکشی می کردند مطالبی شنیده شده بود و خانواده شهید نیز از نحوه شهادت بطور کلی اطلاع پیدا کرده بودند ، ولی شنیدن نحوه شهادت شهید از زبان تنها شاهد واقعه یک حال و هوای دیگری به این دیدار بخشیده بود . حوالی ساعت ۴.۵ بعداز ظهر برادر خراسانی و برادر دولت آبادی تشریف آوردند . خانه شهید برایشان آشنا بود . زمان جنگ به این خانه آمده بودند . در این دیدار علاوه بر پدر شهید ، دو برادر شهید نیز حضور پیدا کرده بودند . پس از احوالپرسی ، برادر دولت آبادی شروع به بیان شرح حادثه نمود . حادثه ای که به نقل از ایشان به ماجرای خشایار و سه راهی شهادت معروف شده بود . حادثه بسیار دردناک تر از آن چیزی بود که شنیده بودیم . بغض در گلوی برادر دولت آبادی در حال ترکیدن بود اما هر طور بود اجازه نداد تا این بغض شکسته شود . خود ایشان اظهار داشت که ۲۵ سال است که نتوانسته این صحنه را برای کسی بازگو کند ولی به هر حال این سکوت شکسته شد و حرفهایی بر زبان آمد که دستان پدر شهید را مجبور می کرد  هر از چندگاهی بر روی چشمان پر از غم و اندوه بکشاند . چقدر سخت و جانسوز است که یک پدر ، این حرفها را در خصوص جوانش بشنود . حقیقتش این بود که می خواستم قبل از دیدار ، به برادر دولت آبادی سفارش کنم که در بیان موضوع  به جهت رعایت حال پدر شهید ملاحظاتی را داشته باشد اما با خودم گفتم که خانواده شهید از نحوه شهادت شهید مطلع هستند اما از حالات خانواده شهید فهمیدم که قطعا نحوه شهادت شهید را با این جزئیات نشنیده بودند . برادران شهید هم دریایی از سوال بودند سوالاتی که شاید برای پرسیدنشان ۲۵ سال صبر کرده اند . شاید در این ۲۵ سال کسی را پیدا نکرده بودند تا این سوالات را از آنها بپرسند .  برادر خراسانی هم جهت پاسخگویی به سوالات به کمک برادر دولت آبادی می آمد . همان شب هر کاری کردم تا بتوانم شرح ماجرا را بنویسم و برای وبلاگ آماده کنم جرات نکردم . شاید حق من نبود تا این موضوع را روی کاغذ بیاورم . به همین خاطر از برادر  دولت آبادی خواهش کردم تا ایشان ماجرا را روی کاغذ بیاورند و ایشان نیز پذیرفتند .  راستی ما نسل سومی ها تا بحال به این نکته توجه کرده ایم که یادگاران دفاع مقدس چه گنجینه پرارزشی در جامعه ما هستند و ما چه بی تفاوت نسبت به آنان مواجه می شویم . چه حرفهای پر دردی را در گوشه ای از درون خود نهفته اند و شاید هر روز آنها را در ذهن خود مرور می کنند . بگذریم ... ولی ما نسل سومی ها خیلی به این دلاوران و یادگاران بدهکاریم و از روی همرزمان شهیدشان شرمنده . باید فکری کرد ...

نامه های شهید (1)

يا ايهالذين امنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکرالله و من يغفل ذلک فاولئک هم الخاسرون    آيه 9 سوره منافقون

الا اي اهل ايمان مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل کند و کساني که به امور دنيا از ياد خدا غافل شوند آنها به حقيقت زيان کاران عالمند .

بعد از عرض سلام  آرزوي سلامتي امام عصر (عج) و نايب برحقش امام خميني و امت شهيدپرور و شما خانواده عزيز را از درگاه حضرت حق باريتعالي خواهانم . و اميدوارم که خداوند رزمندگان اسلام و امت شهيدپرور ما را در نبرد با باطل پيروز کند و شما نيز در کارهاي خيرتان پيروز و موفق و سربلند بوده باشيد .

مدتي بود که مي خواستم نامه اي برايتان بنويسم ولي در اثر بودن کار و مقداري هم در اثرسهل انگاري نتوانستم تا اينکه الان (10/9/63 ساعت 11 روز) تصميم گرفتم اين نامه را بنويسم . اين نامه را الان از خط مقدم از دويست سيصدمتري عراقي ها برايتان مي نويسم جايي که قدم به قدمش با خون عزيزانمان گلگون شده ، جايي که الان رزمندگان با کشيدن چه سختيها و مشقتهايي اينجا را حفظ مي کنند شما الان بايد در هرکاري ياد جبهه باشيد .